تربیت
Tarbiat.Org

معرفت نفس و حشر
اصغر طاهرزاده

زبانیه و تعداد آن‌ها

زبانیه و تعداد آن‌ها(473)
خداوند می‌فرماید: «عَلَیْها تِسْعَةَ عَشَرَ وَ ما جَعَلْنا أَصْحابَ النَّارِ إِلاَّ مَلائِكَةً وَ ما جَعَلْنا عِدَّتَهُمْ إِلاَّ فِتْنَةً لِلَّذینَ كَفَرُوا»(474) جهنم را نوزده نگهبان است و ما یاران آتش را جز ملائکه قرار ندادیم و تعداد آن‌ها را جز برای آزمایش کافران قرار ندادیم.
متوجه باش که خدای تعالی «ملائکه‌ی عمّاله‌ای» دارد که به اذن او در اجسام تصرف می‌کنند همچنان که «ملائکه‌ی علاّمه‌ای»‌ دارد که توجهی به غیر حق ندارند و مشغولیتی برای آن‌ها در اجسام نیست. فرمایش الهی در «فَالسَّابِقاتِ سَبْقاً»(475) و «فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً»(476) اشاره به ملائکه‌ی عمّاله دارد که در برازخ عالمِ ظلمات و اشباحِ عالم طبیعت مدبّر امورند، طبیعتی که ظاهرش دنیا و طبقات آن است و باطنش جهنم و طبقات آن است و این‌که با لفظ «فا» آمده دلالت بر ترتیب و تعقیب وجودی دارد زیرا همه‌ی آن تدبیرها تحت جوهر قدسی هستند. منظور از ملائکه‌ی نوزده گانه، قوای عالم انسانی است که سایر قوا تحت این قوا قرار دارند و برازخ سِفلی اعم از حیوانی و نباتی را تدبیر می‌کنند که دوازده تا از آن‌ها مبادی افعال حیوانی هستند، چه مدرِکه و چه محرّکه، که عبارتند از ده حواس باطنی و ظاهری و دو تحریکی که یکی شهوات است که مبدأ جذب می‌باشد و دیگر غضب است که مبدأ دفع است. هفت قوای دیگر، مبادی افعال نباتی است که عبارتند از: سه قوه‌ی تغذیه و نموّ و تولید که اصل‌اند و چهار تای دیگر که برای غاذیه فرع‌اند مثل جذب و هضم و دفع و ... که هر نوزده قوه در روشن کردن آتش جهنم نقش دارند و انسان تا در دنیاست محبوس این قوا و اسیر دست مدبّرات است و خروج از دار حیوان و ورود در عالم جنان و معدن روح و ریحان برای او ممکن نیست و دائماً به عذاب جهنم محترق و به زنجیرهای آن اسیر است. چنانچه خدا فرمود: «خُذُوهُ فَغُلُّوهُ * ثُمَّ الْجَحیمَ صَلُّوهُ * ثُمَّ فی‏ سِلْسِلَةٍ ذَرْعُها سَبْعُونَ ذِراعاً فَاسْلُكُوهُ»(477) بگیریدش و به زنجیرش بکشید و به دوزخ برسانیدش و او را به زنجیری که طول آن هفتاد ذرع است بکشید. همه به جهت عدم خلاص نفس از بدن و عدم استکمال ذات با علم و عمل است، تا این‌که مانند موجودات مجرد از اسارت هوس و تعلق آزاد گردد. زیرا ناتوانی او به جهت ترک علم و عمل است چنانچه خداوند فرمود: «إِنَّهُ كانَ لا یُؤْمِنُ بِاللَّهِ الْعَظیمِ * وَ لا یَحُضُّ عَلى‏ طَعامِ الْمِسْكینِ»(478) یعنی به این جهت جهنمی شد که هم ترک علم الهی نمود و مؤمن نگشت و هم عمل صالح را ترک نمود، و چون روحش با موتِ جسد به عالم دیگر منتقل شد - عالمی که همچنان که گفته شد باطن این عالم و در حجاب آسمان‌ها و زمین است - از سجن به سجین و از هوی به هاویه خواهد رسید. در آن‌جا نیز با احاطه‌ی جهنم بر او، مسجون و زندانی خواهد بود و عذاب‌هایی که در دنیا در باطنش بود و او نمی‌دانست برای او ظاهر می‌شود هرچند فعلا حس نمی‌کند که هم‌اکنون نیز نه او را رفیقی است و نه خوراکی آرامش‌بخش، ولی چون پرده‌ها عقب رفت این را حس می‌کند و می‌یابد که مالک جهنم او را به این زبانیه‌ها می‌سپارد و آن زبانیه‌ی نوزده‌گانه‌ای که نتایج آن مدبّرات بودند عذابش می‌دهند همچنان که در دنیا عذابش می‌دادند و نمی‌دانست.
برعکسِ انسانی که عرض شد، کسی است که در دنیا بر هدایت الهی و صراط مستقیم قرار داشت یعنی صراط خداوندِ عزیزِ حمید، چنین کسی راه آخرت را به نور هدایت و قدم‌های علم و تقوی طی می‌کند و به دارالسلام می‌رسد و از مهلکات عذاب‌آور نجات می‌یابد و از اسارت دنیا و از اسارت‌های امرکنندگانِ دوست نداشتنی خلاص می‌شود. قرآن می‌فرماید: «ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً رَجُلاً فیهِ شُرَكاءُ مُتَشاكِسُونَ وَ رَجُلاً سَلَماً لِرَجُلٍ هَلْ یَسْتَوِیانِ مَثَلاً الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا یَعْلَمُونَ»(479) خداوند مردی را مثال می‌زند که شریکان بداخلاق در او تصرف می‌کنند، دستور می‌دهند درحالی که خود با همدیگر مشاجره دارند و مرد دیگری را که تسلیم یک فرد است و خالص در خدمت اوست، آیا این دو یکسان‌اند؟ حمد خدائی را که بندگی کردن برای او بهتر است از بندگی غیر و اکثراً مزیت پرستش خدا را نمی‌دانند.
درجات سلوک به سوی خدا و وصول به سوی بهشت حقیقی(480)
بعضی از محققین گفته‌اند(481): خلق متّصف می‌شود اولاً: به وجود خاص سپس به علم خاص سپس به اراده و قدرت جزئی(482) و سپس به فعل و همان‌طور که معاد برگشت به فطرت اصلی و «رجوع به بدایت است در نهایت»، سالک را چاره‌ای نیست مگر این‌که از این صفات به تدریج، با ترتیبی عکس ترتیب اولی جدا شود. - باید به تدریج این بال و پرهایی که درآورده همه را برای ورود در مقام معاد بریزد- آن‌که می‌خواهد با نور عرفان و قدم ایمان سیر الی الله کند باید فعل و عمل را از خود منتفی نماید - بد نکند و خوب را هم از خدا ببیند - که این مرتبه، تقوی و زهد از دنیاست. همچنان که خداوند فرمود: ای پیامبر: «لَیْسَ لَكَ مِنَ الْأَمْرِ شَیْ‏ءٌ»(483) هیچ چیزی از امور در اختیار تو نیست.
پس از این که فعل و عمل را از خود منتفی دانست، باید اختیار را از خود منتفی کند و اراده‌ای مگر به اذن خدا و رسول(ص) برای او باقی نماند، بلکه اراده‌اش را غرق در اراده‌ی خدا و رسولش گرداند و دیگر میلی از طرف خود برایش نماند و جز آنچه حق اراده کرده و به آن امر کرده اراده نکند و جز از آنچه حق نهی کرده، بدش نیاید و آنگاه که میلی و هوسی برای او باقی نماند حاجتی در غیر حق برای او باقی نمی‌ماند و به غنای حق غنی می‌شود. گفت:
هر کسی را هوسی در سر و من

هوسم آن‌که نباشد هوسی

قرآن در راستای استهلاک اراده‌ی عبد در اراده‌ی رب می‌فرماید: «وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَكُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ»(484) وقتی حکم خدا و رسول مطرح است هیچ زن و مرد مؤمنی را اختیار نیست و نباید باشد. زیرا که همه‌ی اشیاء مطابق قضا و قدرت او که رساترین نحوه و برترین نظام است صادر می‌شود و چنانچه سالک به این مقام رسید و در آن مستقر شد و رضایتش به قضای او استوار گشت و مقام رضا برایش حاصل آمد، از هر غم و حزن و عذابی آسوده می‌شود. زیرا در آن حال اشیاء را در نهایت زیبایی و کمال می‌یابد و رحمت خدا را در همه جا گسترده می‌بیند زیرا که جز او نیست که نیست و فقط اوست که اوست. حُسن مطلق و جمال مطلق را برای خود در همه چیز متجلّی می‌بیند لذا از آن در سُروُر و لذت بوده و نسبت به آن راضی و خشنود است و به همین جهت است که اگر صورت عالم برای کسی به صورت حضور علمی و به بهترین ترتیب و زیباترین شکل مکشوف گردد و اگر چنین شخصی اشیاء را از جهت علم به اسباب و مبادی‌اش بشناسد - از طریق علت، معلول را ببیند نه از معلول پی به علت ببرد- هر چیز را به حق و با حق می‌نگرد و با آن مبادی که از خداوند اخذ شده می‌‌یابد، همچنان که طریق صدیقین است که با نور حق بر اشیاء می‌نگرند. در این رابطه خداوند فرمود: «أَ وَ لَمْ یَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَیْ‏ءٍ شَهیدٌ»ب(485) آیا پروردگار تو کافی نیست که او مشهود هر چیزی است. یعنی هر چیز را که بخواهید بشناسید مشهود قبلی «الله» است. به این معنا که انسان در این حال از چشم مهندس عالم نظر به اشیاء می کند و نه از چشم محدود بشری و با جام جهان بین جهان را می‌بیند آن‌طور که جناب حافظ می‌گوید:
گفتم‌این‌جام‌جهان‌بین به توکی‌داد حکیم؟

گفت آن‌روز که این گنبد مینا می‌کرد

چنین فردی قبل از رسیدن به این نحوه شهود مثل دیگر مردمان اشیاء را به نور حس و یا به نور فکرِ آلوده به تاریکی خطا می‌نگریست و اکنون زمین در حق او غیر از زمین قبلی شده و زمین در نزد او به نور خدای زمین روشن گشته - مثل این‌که قیامتش قیام کرده- و بر وجه عقلی نورانی در جنتی قرار می‌گیرد که عرض آن آسمان‌ها و زمین است. بدین لحاظ تا سالک با دیدن زیبائی‌های عالم به مقام رضا نرسد، به دار کرامت و قرب نمی‌پیوندد و در خبر نیز هست که: «آن‌کس که به قضای من راضی نباشد و در مقابل بلای من صبر نکند پس غیر از مرا پرستیده و باید از زمین و آسمان من خارج شود» و به همین دلیل بعد از برشمردن نعم بهشتی، خدا فرمود: «وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ»(486) رضایت از قضاء الهی از همه‌ی این نعمت‌ها برتر است.
بعد از این مقام بر سالک است که قدرت را از خود منتفی بداند به طوری‌که برای خود هیچ قدرت و قوه‌ای مغایر قدرت حق نبیند و متوجه شده باشد که «وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ اِلََّا بِاللهِ الْعَلِی الْعَظیم» در این حال او در مقام توکّل است و فرمود: «وَ مَنْ یَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ»(487) هرکس بر خدا توکّل کند و خدا را وکیل بگیرد او را چنین توکلّی کافی است و خداوند رساننده‌ی امر خویش است و مقام تفویض در همین مرحله نصیب سالک می‌شود و خواهد گفت: «أُفَوِّضُ أَمْری إِلَى اللَّهِ»(488) امرم را به خدا واگذار می‌کنم. چون وقتی بر خدا توکل کرد عملاً همه‌ی امور خود را به خدا واگذار می‌نماید و تنها به وظیفه‌ای که به عهده دارد می‌پردازد.
بعد از این مقام باید از طریق اضمحلالِ علم خود در علم خداوند علم را از خود منتفی بداند، علمی که از خدا ذره‌ای - چه در زمین چه در آسمان - پنهان نیست زیرا که علم خداوند عین ذات اوست و سالک در این مقام درحالی که عالم به نور ربّش است می‌نگرد و نظر خود را به حق و صفات حق انداخته و علمش در علم حق تعالی مستغرق است و این مقام، مقام تسلیم است که خداوند فرمود: «وَ سَلِّمُوا تَسْلیماً»(489) تسلیم او شوید در نهایت تسلیم و یا فرمود: «سَلامٌ عَلَیْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدینَ»(490) سلام بر شما، پاک شدید پس جاودانه داخل بهشت شوید که این آیه خبر از مقام تسلیم آن افراد می‌دهد.
بعد از این مقام باید سالک وجودش را که به آن موجود بود منتفی کند و در وجود حق مضمحل شود، وجود حقی که همه‌ی هستی به وجود اوست به طوری که در نزد نفسِ خود وجودی مستقل نیابد، این مقام، مقام اهل وحدت است و این بالاترین مقامات و برترین کرامات است که همان مقام اهل فنای در توحید است، مقامی که خداوند در وصف صاحبان آن مقام می‌فرماید: «فَأُولئِكَ مَعَ الَّذینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحینَ»(491) آن‌هایی که خداوند بر آن‌ها نعمت روا داشت و آن‌ها با پیامبران و صدّیقین و شهداء و صالحین‌اند. که این نهایت درجات سالکین به قدم ایمان و نور عرفان به سوی خداوند است.
اما آن کس که مسیر اهل وحدت را نپیماید احوال و افعالش برحسب اراده و اقتضای طبع و غرایزش خواهد بود. همچنان که خداوند فرموده است: «وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْواءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فیهِنَّ»(492) اگر خداوند هوس‌های آن‌ها را عمل می‌کرد آسمان و زمین فاسد می‌شد. و ناچار این افراد به مرادشان نخواهند رسید - چون نظام الهی براساس میل آن‌ها ساخته و پرداخته نشده است - و چنین کسی از نیازهای حقیقی‌اش محجوب است. همچنان که فرمود: «وَ حیلَ بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ ما یَشْتَهُونَ»(493) بین آن‌ها و بین آنچه خواسته‌اند مانعی قرار داد و در خشم و غضب الهی واقع می‌شود و از همه‌ی آنچه می‌طلبید محروم می‌گردد و مالک جهنم او را به مهالک هولناک می‌سپارد.
نتیجه این‌که: به ازاء هر درجه از درجات اهل حق درکه‌ای از درکات جهنم هست، به طوری‌که به ازاء درجه‌ی توکّل، درکه‌ی خذلان و خواری هست و خداوند می‌فرماید: «وَ إِنْ یَخْذُلْكُمْ فَمَنْ ذَا الَّذی یَنْصُرُكُمْ مِنْ بَعْدِهِ»(494) اگر خداوند شما را خوار و بی‌یاور کند چه کسی بعد از او می‌تواند به کمکتان آید؟ و یا به ازاء درجه‌ی تسلیم درکه‌ی هُوْن هست به طوری‌که خداوند می‌فرماید: «وَ مَنْ یُهِنِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ مُكْرِمٍ»(495) آن را که خدا خوار سازد اکرام‌کننده‌ای دیگر برایش نیست و به ازاء درجه‌ی قرب و وصل، درکه‌ی طرد و لعنت است به طوری که فرمود: «أُولئِكَ یَلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَ یَلْعَنُهُمُ اللاَّعِنُونَ»(496) لعنت خدا و لعنت همه‌ی لعنت‌کنندگان بر آن‌هاست، در مقابل «فَادْخُلی‏ فی‏ عِبادی»(497) که فرمود در زمره‌ی بندگان خاص من ‌شوید.
همچنان که قدرت و علم و «وجود» برای طائفه‌ی اول منتفی شد و همه در قدرت و علم و «وجودِ» خدا مستغرق گشتند و به قدرت غیرِ متناهی و علمِ ذاتی لدّنی و وجودِ جاودانی ابدی دست یافتند، اصحاب جهنم به صفت ناتوانی و عجز و جهلِ کلّی و هلاک پایدار محکوم می‌شوند که این خواری عظیمی است.