تربیت
Tarbiat.Org

معرفت نفس و حشر
اصغر طاهرزاده

مقدمه‌ی مترجم

1- با توجه به این‌که لازم است اسفار اربعه به عنوان مبانی فکری و عقیدتی جامعه‌ی اسلامی کتاب درسی شود لازم است در بعضی از موارد تنقیح گردد تا طلبه و دانشجو بتوانند با مطالب به صورت شسته و رفته روبه‌رو شوند و بدین لحاظ امیدواریم ترجمه‌ و تنقیح جلد هشتم و نهم اسفاراربعه کمکی باشد به کسانی که مایل‌اند مباحث نفس و معاد را بدون حواشی دنبال کنند.
2- این سخن از مسلّمات است که شناخت حقیقت زندگی در گرو معرفت به حقیقت نفس است و تا کسی حقیقت خود را نشناسد نه به راحتی متوجه خالق خود می‌شود و نه به نحو ممکن ابدیت نفس خود را به صورتی شایسته خواهد شناخت. از این جهت معرفت نفس کلید معرفت حق و شناخت آخرت است و اصل دین نیز ایمان بالله و یوم الآخر می‌باشد و حقیقتاً تا نفس را نشناسیم، «مرگ» به عنوان یک مجهول و گاهی یک کابوسِ مبهم برایمان باقی می‌ماند.
3- تصور بنده آن است که اهمیت علم شریف «معرفت نفس» به‌خوبی در سخنان ائمه‌ی دین(ع) روشن است تا آن‌جایی که امام الموحدین علی(ع) می‌فرمایند: «عَجِبْتُ لِمَنْ یَنْشُدُ ضَالَّتَهُ وَ قَدْ أَضَلَّ نَفْسَهُ فَلَا یَطْلُبُهَا»(22) در شگفتم از کسی که گمشده‌اش را می‌جوید درحالی‌که خود را گم کرده ولی در جستجوی آن نیست.
4- وقتی در راه معرفت نفس به درستی گام زنیم به مصداق «آفتاب آمد دلیل آفتاب» به‌خوبی به این باور دست می‌یابیم که «فَإِنَّ الْجَاهِلَ مَعْرِفَةَ نَفْسِهِ جَاهِلٌ بِكُلِّ شَیْ‏ءٍ»(23) آن کسی که به نفس خود جاهل است به همه چیز جاهل است و متوجه می‌شویم تنها از دریچه‌ی معرفت نفس است که می‌توانیم جهان را به طور صحیح بنگریم به طوری‌که عارف و فیلسوف گرانقدر حضرت علامه طباطبائی«رحمة‌الله‌علیه» می‌فرمایند: «و بالجمله، این‌که معرفت نفس، برترین راه‌ها و نزدیک‌ترین راه به کمال است، چیزی است که هیچ تردیدی در آن نمی‌توان کرد»(24) و هم او می‌فرمایند: «و راه دوم که سیر انفسی باشد - راه اول سیر آفاقی بود- عبارت است از رجوع و بازگشت به نفس و شناخت و معرفت خداوند از طریق آن. زیرا نفس از نظر وجودی، هیچ‌گونه استقلالی از خود ندارد و شناخت موجودی که کاملا وابسته و غیر مستقل است از شناخت موجود مستقلی که مقوِّم و نگهدارنده‌ی اوست، جدا نیست»(25) و سپس در ادامه می‌فرماید: از طریق سیر آفاقی چون موجب علم حصولی می‌شود، معرفت حقیقی به‌دست نمی‌آید «پس حاصل آمد، که هیچ راهی غیر از راه معرفت نفس موجب پیدایش معرفت حقیقی نمی‌گردد. امّا راه معرفت نفس راهی نتیجه‌بخش بوده و موجب حصول معرفت حقیقی می‌شود. و آن راه این است که انسان، روی دل خویش را به سوی حق بگرداند و از هر مانعی خود را جدا سازد و دل بِبُرد و به خویش رجوع کند و به خود بپردازد تا آن‌که به مشاهده‌ی خویشتن خویش نائل آید، آن خویشتنی که حقیقتش عین نیاز به خداوند سبحان است و هرکه شأنش چنین باشد مشاهده‌ی آن، از مشاهده‌ی مقوِّم آن، جدا نخواهد بود».(26)
5- وقتی جایگاه نفس انسان و جایگاه ربِّ او برایش روشن شد، حقیقت معاد با درخششی بی‌سابقه تمام صفحه‌ی جان او را اشغال می‌کند و همین مسائل بود که بنده را واداشت تا با همه‌ی بضاعت کمی که دارم به این مهم مبادرت ورزم و مطلوب خود را در جلد هشتم و نهم اسفار یعنی فصل نفس و حشر بیابم و همه می‌دانند جلد هشتم و نهم اسفار از دقیق‌ترین و لطیف‌ترین قسمت‌های فلسفه اسلامی است، خصوصاً بحث معاد و به درستی نمی‌دانم چه اندازه از عهده‌ی کار برآمده‌ام ولی سخت معتقدم اندیشه‌ی صدرالمتألهین«رحمة‌الله‌علیه» به‌خصوص آنچه به طور مبسوط در اسفار مطرح است و بالأخص بحث نفس و معاد، منبع تغذیه‌ی نسل‌های جستجوگر حال و آینده خواهد بود و هرچه روح انسان‌ها وسعت و گسترش بیابد بیشتر آماده‌ی درک و فهم مطالب عمیق این دانشمند گرانقدر خواهند شد و راه تحقق تمدن اسلامی هموارتر خواهد گردید.
6- اسفار کتاب ساده‌ای نیست که بنده با بضاعت کمی که دارم بتوانم آن ‌را شرح کنم، ولی آنچه موجب شد تا به این ترجمه و تنقیح دست بزنم نیاز شدید نسل تحصیل‌کرده، اعم از دانشجویان و طلاب بود که از این طریق می‌توانند به معارف بلندی در الهیات دست یابند تا هم ذهن نقاد خود را قانع کنند و هم جوابگوی سؤالات تیز و ریز این نسل باشند. این تجربه‌ای است که حقیر طی چند دوره تدریس این نوشتار به‌دست آورده‌ام.
در عنوان کتاب لفظ «تنقیح» را به‌کار بردم نه بدین معنی است که سخن آن فیلسوف بزرگ نیاز به پاک‌کردن و پالایش داشته باشد بلکه موضوعاتی در این کتاب شریف مطرح است که امروزه آن مطالب محل نزاع ما نیست و کسی که بخواهد از نفس و حشر آگاهی یابد به محاجّه‌های آن فیلسوف بزرگ با اندیشه‌های جاری زمان خودش نیاز ندارد و بنده حذف‌کردن موضوعاتی را که نه تنها ضرری به اصل مطلب نمی‌زند بلکه موضوع اصلی را روشن‌تر می‌نماید، «تنقیح» نامیده‌ام و همواره سخن دانشمند و محقق گرانقدر «جناب آقای سید جلال الدین آشتیانی» مدّ نظر بود که می‌فرمایند: «قسمت زیادی از مباحث علم النفس و بسیاری از مباحث دیگر فلسفی که ارتباط با علوم طبیعی دارند باید به سبک تازه تقریر شوند».
7- لازم است به عرض عزیزان برسانم که بنده از دروس علم النفس و معادِ «حضرت آیت الله جوادی آملی«حفظه‌الله» در شرح جلد هشتم و نهم اسفار بسیار بهره بردم هرچند مطمئنم نتوانسته‌ام حق مطلب را به‌جا آورم به‌خصوص که در این کار مقصد و مقصود بنده به اختصارکشاندن سخن بوده است تا این کتاب، بیشتر یک کتاب درسی باشد.
8- از آن‌جایی که معرفت نفس می‌تواند به خودی خود علم مستقلی باشد که پیش‌نیاز آن حتماً مباحث فلسفی به شکل گسترده نیست، در این نوشتار سعی شده حتی الامکان از اصطلاحات فلسفی کمتر استفاده شود تا بهره‌وری آن برای همگان ممکن گردد ولی نباید فراموش کرد که این علم برای اندیشه‌های پراکنده تدوین نشده است و به تفکر و تفقه کافی نیاز دارد و لذا پیشنهاد بنده آن است به جای این‌که بسیار بخوانیم و کم بدانیم، کم بخوانیم و عمیق بخوانیم و خوب بدانیم. گفت:
صد انداختی تیر و هر صد خطا است

اگر هوشمندی یک انداز و راست

به امید این‌که این کار شروعی باشد برای طرح مباحث معرفت نفس و انسان‌شناسی از دیدگاه صدرالمتألهین، تا دانشگاه‌های ما به‌راحتی بتوانند به‌جای نظریاتی که با فکر و فرهنگ ما مطابقت ندارد نظرات این حکیم بزرگوار را تدریس نمایند.
9- هر اندازه انسان بیشتر به محتوای مطرح‌شده در جلد هشتم و نهم اسفار می‌پردازد بیشتر متوجه ارزش آن مطالب جهت سیر و سلوک می‌گردد و می‌فهمد چگونه باید عمل کند تا نفس ناطقه‌ی او از جزئیاتِ عالم محسوس آزاد شود و با حقایق عالم عقلانی متحد گردد.
10- بهتر است این کتاب را از اول با استاد و به صورتی دقیق و عمیق و پیوسته و بدون عجله و سطر به سطر و صفحه به صفحه و با نیتی پاک و خالص مطالعه و مباحثه کنید تا انشاء الله اثر واقعی آن نصیب شما گردد و مطمئن باشید اگر در نیت خود این‌چنین باشید و آن‌چنان‌که گفته شد عمل کنید مسائل الهیات از طریق معرفت نفس به طور معجزه‌آسایی برایتان حل می‌شود و ارادتی که شأن یک مسلمان است و باید به حاملان وحی و خاندان عصمت و طهارت(ع) بورزد در شما طلوع می‌نماید و تواضع و تسلیم و شوقِ به حق که غایت القصوای هر فطرت زنگار ناگرفته‌ای است، در شما زبانه می‌کشد.
11- در روایت آمده است که از حضرت رسول(ص) سؤال شد: «كَیْفَ الطَّرِیقُ إِلَى مَعْرِفَةِ الْحَقِّ فَقَالَ(ص): مَعْرِفَةُ النَّفْس‏»(27) راه معرفت پروردگار چگونه است؟ حضرت فرمودند: معرفت نفس. و از امیرالمؤمنین(ع) روایت شده است: «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدِ انْتَهَى إِلَى غَایَةِ كُلِّ مَعْرِفَةٍ وَ عِلْم‏»(28) هرکس نفسش را بشناسد به غایت هر علم و معرفتی رسیده است. و روایات در ارزش معرفت نفس و ملازمت آن با معرفة اللّه در یک راستا است.(29)
از دیدگاه عارفان؛ نزدیک‌ترین و بهترین راه برای رسیدن به مقام معرفة اللّه و خَرْقِ حُجُب نورانی و ظلمانی، معرفت نفس می‌باشد. و حقیقتاً معرفت نفس، کلید معرفة اللّه است و همه‌ی عبادت‌ها و ریاضت‌ها و شور و عشق‌ها مقدمه‌ی آن می‌باشد.
آیت‌اللّه حاج سید احمد کربلایی در نامه‌ای به یکی از شاگردان خود می‌فرمایند:
جان من به لب آمد از گفتن این‌که راه نجات و خلاص در استغراق ذکر الهی و تفکر در معرفت نفس و خودشناسی است. ذکر و فکر خود رهنمای تو خواهد شد. یا من اسمه دواء و ذکره شفاء.
دواؤک فیک و لا تبصر

و داؤک منک و لا تشعر

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز.(30)
آیت اللّه ملکی تبریزی می‌فرمایند:
خلاصه این‌كه؛ رؤیت و همچنین خیال و تعقل - چنان‏چه گفته شد - در اثر اتحاد رؤیت كننده با رؤیت شده و خیال كننده با مورد خیال و عاقل با معقول صورت مى‏پذیرد نه این‌كه فقط نسبتى باشد میان آن دو؛ پس ادراك ممكن نیست جز با نیل ادراك كننده به ادراك شده و این رسیدن، یا از این طریق است كه مُدرِك از ذات خود خارج شود و به ذات مُدرَك برسد و یا از این طریق كه ذات آن را داخل در ذات خود نماید؛ ولى هر دو طریق، محال است مگر این‌كه با ذات مُدرَك متحد شده و به صورت او درآید؛ پس ذاتى كه عالم است از حیث ذات، با ذات جاهل یكى نیست.(31)
از این‏رو، علم به اجسام، به وجود خارجى آن‌ها تعلق نمى‏گیرد؛ زیرا صور آن‌ها از آن جهت كه صورت آن اجسام هستند فقط اختصاص به همان اجسام دارند و این‌گونه حصولِ اتحادى را فقط با مواد خودشان دارند نه با نفس خودشان؛ و این حصول اتحادى كه براى موادشان صورت مى‏پذیرد، به صورت حصول علمى نیست؛ زیرا صورت امرى عدمى بوده و فقط جهت قوه موجودات است؛ پس آنان در حقیقت، ذاتى كه چیزى را درك نمایند و به آن علم پیدا كنند، ندارند و چون براى صور خارجىِ اجسام محال است كه به آن حصولى كه داراى اعتبار علمى است برسند و علم به خودشان هم به طریق معتبرى كه قبلاً گفته شد، دست یافتنى نباشد، پس آن‌ها نه خودشان به چیزى عالم هستند و نه صورت براى چیزى‏اند كه آن چیز بتواند حقیقت چیزى را درك نماید؛ پس آن‌ها معلوم بالقوه‏اند، یعنى صلاحیت آن را دارند كه عالِمى از آن‌ها صورى انتزاع نموده و علم به آن‌ها پیدا كند، یعنى صورت‏هایى نظیر آن صورت‏ها را تصور كند؛ زیرا آنچه در طبع مواد نهاده شده محال است كه خود آن‌ها به ذهن منتقل شود؛ پس معلومِ بالذات، از هر شیئى، صور ادراكى است كه قائم به نفس بوده، با آن متحد است، نه ماده خارجى آن؛ پس آنچه كه معلوم بالفعل است فقط براى عالِمش معلوم است؛ پس معلوم هر عالمى غیر از معلوم عالم دیگر است كه در حقیقت، عالم و علم و معلوم متحدند. این نكته را خوب دریاب! (32)
مقصود از آنچه به این تفصیلات پرداخته شد، این است كه سالك آگاه شود كه چگونه مى‏توان به معرفت نفس دست یافت و از آن به قله‌ی معرفت پروردگار صعود نمود. و نیز استدلال به آنچه كه تصدیق این حقیقت را براى سالك نوآموز آسان نماید و او را آماده پذیرش اصولى سازد كه فكر او را نفع و سود مى‏رساند؛ وگرنه كیفیت فكر جز این نیست كه شخص فكر كننده گاهى به تحلیل و تجزیه‌ی نفس خویش مى‏پردازد و گاهى به تجزیه‌ی عالم مشغول مى‏شود تا آن‌كه براى او محقق شود كه آنچه از عالم مى‏داند چیزى نیست جز نفس خودش و عالم خودش نه عالم خارجى. و همانا این عوالمى كه معلوم و آشكارند، مرتبه‏اى از نفس او مى‏باشند تا آن‌كه از خود مى‏پرسد كه نفس من چیست؟!(33)
سپس هر صورت و خیالى را از قلب خود مى‏زداید و فكر او فقط در عدم سیر مى‏نماید تا این‌كه حقیقت نفس‏اش بر او كشف گردد، یعنى عالِم از میان برمى‏خیزد و او حقیقت نفس خویش را بدون صورت و ماده، به عیان مى‏بیند و این اول مرتبه معرفت نفس است؛ شاید به همین مطلب اشاره شده باشد در تفسیر آیه‌ی شریفه که می‌فرماید: «پس آیا كسى كه خدا سینه‏اش را براى پذیرش اسلام گشاده و در نتیجه برخوردار از نورى از جانب پروردگارش مى‏باشد همانند فرد تاریك دل است»؟ كه در مورد تفسیرش از حضرت سؤال شد، فرمودند: نورى است كه خداوند بر دل او مى‏افكند پس سینه‏اش گشاده مى‏گردد. عرض شد: آیا نشانه‏اى براى این هست؟ فرمودند: نشانه‏اش آن است كه از دنیا رویگردان‌شدن و توجه و بازگشت به سراى جاویدان و آماده‌ی مُردن‌شدن قبل از فرا رسیدن اجل.»(34)
از علامه طباطبایی«رحمة‌اللّه‌علیه» نقل شده است:
«بارى رویّه مرحوم آقاى قاضى نیز طبق رویّه استاد بزرگ آخوند ملا حسین قلى همان طریق معرفت نفس بوده است و براى نفى خواطر در وهله اول توجّه به نفس را دستور مى‏داده‏اند، بدین طریق كه سالك براى نفى خواطر باید مقدار نیم ساعت یا بیشتر را در هر شبانه روز معیّن نموده و در آن وقت توجّه به نفس خود بنماید. در اثر این توجّه رفته رفته تقویت پیدا نموده و خواطر از او نفى خواهد شد و رفته رفته معرفت نفس براى او حاصل شده و به وطن مقصود خواهد رسید، إن‌شاءاللّه.
اكثر افرادى كه موفّق به نفى خواطر شده و توانسته‏اند ذهن خود را پاك و صاف نموده و از خواطر مصفّا كنند و بالأخره سلطان معرفت براى آنان طلوع نموده است در یكى از این دو حال بوده است: اوّل در حین تلاوت قرآن مجید و التفات به خواننده آن، كه چه كسى در حقیقت قارى قرآن است و در آن وقت بر آنان منكشف مى‏شده است كه قارى قرآن خداست جلّ جلاله.»(35)
توجه به نفس موجب انصراف انسان از عالم کثرات و حرکت به سوی وحدت است و سبب می‌شود انسان به فقر ذاتی خود، که ملازم با ادراک غنی بالذات است، پی ببرد.(36) از سوی دیگر، سبب سعه و گنجایش نفس می‌گردد و پس از تدبّر، نفس خود را بدون ماده و صورت مشاهده می‌نماید و از هر موجود زمانی و مکانی برتر می‌یابد.(37) و چون هر محدودی به اندازه‌ی خود، به نامحدود علم پیدا می‌کند و مانند دریچه‌ای که نور به آن می‌تابد، به اندازه‌ی خود نور می‌گیرد،(38) کسی که طالب معرفة اللّه است، باید به نهایت سعه و گنجایش نفس برسد تا بالاترین درجه‌ی معرفت را بیابد. البته همه‌ی این امور، مقدمه‌ی تجلّی ذاتی و حصول فناء نفس و وصول به غایت قصوی است.
نکته‌ی قابل توجه این است که معرفت نفس و توجه به آن به معنای عام، در تمام طرق معنوی و عرفانی وجود دارد.(39) ولی توجه به نفس و تشویق به رسیدن به معرفتِ حقیقت آن ‌که همان معرفت عقلی یا برتر از آن می‌باشد و ملازم رفع حجب است در بسیاری از مکاتب وجود ندارد مکاتبی که هدف آن‌ها لقاءاللّه نیست، همگی از این امر خالی‌اند و معرفت نفس را شاهراه و اساس سلوک تلقی نکرده و اهتمامشان به آن ضعیف است.
12- ملاصدرا در رساله‌ی «سه اصل»، سه اصل را عامل ورود به جهنم می‌داند و می‌گوید: یکی از آن سه اصل، جهل است به معرفت نفس كه آن حقیقت آدمی است و بناى ایمان به آخرت و معرفتِ حشر و نشرِ ارواح و اجساد به معرفت دل است و اكثر آدمیان از آن غافل‌اند. و این معظم‏ترین اسباب شقاوت و ناكامى عقبا است كه اكثر خلق را در دنیا فراگرفته، چه هر كه معرفت نفس حاصل نكرده خداى را نشناسد كه «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه‏» و هركه خداى را نشناسد با دواب و انعام برابر باشد، «أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ». چنین كسان در روز آخر كور دل محشور گردند، «صُمٌّ بُكْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لا یَرْجِعُونَ» و حق تعالى در حق ایشان گوید: «نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ». و این به منزله‌ی عكسِ نقیض «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه‏» است، چه هرگاه فراموشى خدا سبب فراموشى نفس است، تذكر نفس موجب تذكر رب خواهد بود، وتذكر رب خود موجب تذكر وى نفس راست، كه «فَاذْكُرُونِی أَذْكُرْكُمْ»، و ذكر رب مر نفس را عین وجود نفس است زیرا كه علم حق به اشیاء حضوری است.
پس آن‌كه معرفت نفس ندارد نفسش وجود ندارد، زیرا كه وجود نفس عین نور و حضور و شعور است. پس از این مقدمات معلوم شد كه هرکس نفس خود را نداند خداى را نداند و از حیات آن نشئه بى‌بهره است. «اذْكُرُوا اللَّهَ كَثِیراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»، ... اى بى درد، روزى آید كه خداى تعالى بندگان را پیش خواند و حجاب غفلت از میانه بر دارد، و هر بنده‏اى كه امروز به یاد او مشغول نبوده و با او مهر نورزیده و با ذكر او انس نگرفته و شناخت وى حاصل نكرده، آن روز از لطف او بر خوردارى نیابد. «من كره لقاء اللَّه كره اللَّه لقاءه»‏ ... بسیارى از منتسبان به علم و دانشمندى از احوال نفس و درجات و مقامات وى در روز قیامت غافل‌اند، و اعتقاد به معاد چنانچه باید ندارند، اگر چه به زبان اقرار به معادى مى‏نمایند و به لفظ اظهار ایمان به نشئه باقى مى‏كنند، لكن دائماً در خدمت بدن و دواعى شهوت نفس مى‏كوشند و راه هوا و آرزوها مى‏پیمایند و پیروى مزاج و تقویت جسد و شاگردى جالینوسِ طبیعت مى‏كنند و یك گام از خود بیرون نمى‏نهند، و در طاعت قواى امّاره نقد عمر عزیز را صرف نموده پیر مى‏شوند .... و همچنین اكثر عالمان بى علم و ناسكان بى معنى، آخرت را به عینه دنیا تصور كرده، به طمع «فِیها ما تَشْتَهِیهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْیُنُ» اعمال بدنى و عبادات بى‌معنى به‌جاى آورده فى الحقیقة چون غافل و عاطل از یاد خدا هستند، عبادت نفس و هوا مى‏كنند و ترك معرفت مبدأ و معاد نموده به مطالب خسیسه و مآرب حسیه پرداخته‏اند، «عاجلةً كانت او آجلة، بَلْ تُحِبُّونَ الْعاجِلَةَ، وَ تَذَرُونَ الْآخِرَةَ». و از علوم الهیه كه عبارت از معرفت خدا و ملائكه مقربین و معرفت وحى و رسالت و نبوت و وِلایت است و سرّ معاد، اصلا چیزى یاد ناگرفته إعراض ازآن نموده‏اند، و غیر از صورت‌پرستى كارى دیگر پیش نگرفته‏اند.
چنان به عالم صورت دلش بر آشفته است

كه گر به عالم معنى رسد صُوَر یابد

ببین كه پروردگار قدیم در كلام كریمِ خود چه بسیار امر به ذكر خداى فرماید، مثل«فَاذْكُرُوا اللَّهَ» و«اذكر الله فَاذْكُرُونِی أَذْكُرْكُمْ» و «اذْكُرْ رَبَّكَ» و نظائر آن. و مراد از ذكر خدا معرفت و علم است نه مجرد حرف و ذكر زبان و آواز بر كشیدن چنانچه عادت متصوفه این زمان است و نفوس معطله از یاد خالق انس و جان، و ایشان فى‌الحقیقة از ناسیان حق‌اند نه از ذاكران و از آن جماعت‌اند كه پروردگار عالم ترك صحبت ایشان را واجب گردانیده بر خاصان خود، و فرموده «فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى عَنْ ذِكْرِنا وَ لَمْ یُرِدْ إِلَّا الْحَیاةَ الدُّنْیا، ذلِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ» زیرا كه این گروه از یاد خدا غافلانند، كجا از اهل دلانند. اگر ذره‏اى از نور معرفت در دل ایشان تابیده مى‏بودى، كجا درِ خانه‌ی ظَلَمه و اهل دنیا را قبله خود می‌ساختند و همیشه با نفس و هوا نرد محبت مى‏باختند.... و هم‌چنین است حال آنها كه خود را از علما مى‏شمارند و روى از جانب قدس و طلب یقین گردانیده متوجه محراب ابواب سلاطین شده‏اند" و ترك اخلاص و توكل كرده طلب روزى و توقع آن از دیگران مى‏نمایند، «لما تركوا الاخلاص و التوكل على الله ألجاهم الله إلى أبواب السلاطین و حول وجوههم عن طلب الحق و الیقین إلى خدمة الهوى و طاعة المجرمین و صحبة الفاسقین».....
و بدان به تحقیق و راست از من بشنو كه نزد اهل بصیرت و علماء آخرت، این جماعتِ منكرین تجرد نفس و نشاه ارواح و از ظاهریه و حشویه‏اند، و اكثر متكلمین و كافه اطباء و طباعیین و اخوان جالینوس فى الحقیقة هنوز به مقام و مرتبه انسانیت نرسیده‏اند و از زمره اهل دانش و بینش نیستند، و نور ایمان به آخرت كه ركنى عظیم از مسلمانی است بر دل ایشان نتابیده و در حقیقت از عِداد كَفَرِه‏اند، هر چند به ظاهر حكم اسلام بر ایشان جاری است. زیرا كه بناى اعتقاد به آخرت بر معرفت نفس است، و بر هر آدمى واجب است كه این را بداند یا اعتقاد نماید، اگر از اهل رأى و اجتهاد است از روى بصیرت، و اگر از ضعفاءُ العقول است همچون عوام و صبیان از روى انقیاد و تقلید. و هر كدام نوعى از نجات دارند: اگر از اهل رأى و اجتهاد است و اعتقاد به خلاف آن دارد و استنكاف از تعلم آن نموده عناد می‌نماید، به عذاب ابد مبتلا خواهد بود، همچنان‌كه اهل كفر مبتلااند، «یَئِسُوا مِنَ الْآخِرَةِ كَما یَئِسَ الْكُفَّارُ». و كافِ تشبیه اشاره بدان است كه این جماعت به ظاهر مسلمانند و در حقیقت مماثل كفار، چه هر كه نداند كه آدمى چه چیز است و از كجاست، نداند كه بازگشت وى با كجاست، و هر كه آدمى را جز این قالب كثیفِ مركب از اضداد یا جزئى از آن یا عرضى قائم بدان نداند و اعاده‌ی معدوم را محال شِمُرَد، باید كه لامحاله منكر معاد باشد، و عجب آیدش كه آدمى كه در گور بریزد و بپوسد و طعمه موران و ماران گردد چگونه یك‌بار دگر به خود قیام نماید و در نشئه‌ی قیامت و رستاخیز از قبر برخیزد. پس از روى تعجب و انكار و استبعاد در رد معاد چنین گوید كه «أَ إِذا كُنَّا عِظاماً وَ رُفاتاً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ»، «أَ إِذا مِتْنا وَ كُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ»،.... «و عندنا ان هولاء المنكرین لتجرد الارواح المحبوسین فى مجالس الاشباح الذین انحصر عندهم الموجود فى المحسوس و لم یرتق نظرهم عن هذه الوهدة السوداء و المقبرة الظلماء إلى عالم النور و الضیاء و الملاء الاعلى هم أخس درجة و أدنى منزلة من أن یستحقوا للخطاب كسائر الدواب، و یستاهلوا لتقریر الجواب عما یبدونه من مكنون الضمیر عند السؤال، سبحان الله».‏ هركه معرفت نفس حاصل نكرده باشد هیچ عمل او را سود نبخشد: ایمان حقیقى كه آن منشأ قرب و ولایت حق است كسى را حاصل آید كه از ظلمات دواعى قواى بدنى گذشته به مقام نور روح رسد. «اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ»، و این مقام است كه «فَأُوْلئِكَ یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ» خبر از آن داده، پیش ازین مرتبه هر حسنه‌اى حكم سیئه داشت زیرا كه «اَلإناء تَتَرَشَّح بما فیه». هر عمل كه از جسم صادر شود همچو جسم ظلمانى است و بى‏ثبات، و همچو جسم در صدد تغیّر و زوال و اضمحلال. و اكنون هر عملى كه از روح ناشى مى‏شود همچو روح نورانى و باقى و لایزال است.
معلوم است هركه به غیر بدن، خود را نشناسد، هر عملى كه مى‏كند مقصودش سعادت بدنی است، و تا آفتاب طلعت روح از مغرب بدن طلوع نمى‏نماید و رخسار آدمیت به نور روح منور و رخشنده نمى‏گردد، هر چه از آدمى صادر مى‏گردد همه ناقص و تیره وكدورت ناك و در معرض زوال و فساد است و چون دل منوّر به نور روح گشت، همگى مبدل مى‏گردد به خیر و احسان، حتى زمین بدن كه آن نیز مبدل مى‏گردد به زمین نورانى كه لایقِ دخول بهشت است، بل جزئى از اجزاء زمین بهشت مى‏گردد، كه «وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها»، «یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ» در خانه به كدخداى ماند همه چیز.
و اكثر علما و جمهور فلاسفه چنان تصور كرده‏اند كه جوهر آدمى در تمام - افراد آدمی- یكی است بى‌تفاوت، و این نزد ارباب بصیرت صحیح نیست. اى بسا آدمیان كه به نفس حیوانى زنده‏اند و هنوز به مقام دل نرسیده‏اند، چه جاى مقام روح و ما فوق آن. از اسفل سافلین تا اعلى علییّن درجات و مقاماتِ افراد بشر می‌باشد، «لَهُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ» و این درجات بعضى را بالقوه و بعضى را بالفعل مى‏باشد، و در بعضى مَطْوى و در بعضى منشور بُوَد. كس باشد كه مقامش «إِنَّ الَّذِینَ یُبایِعُونَكَ إِنَّما یُبایِعُونَ اللَّهَ»، و «مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ» باشد و این آخر مقامات آدمی است، و از این‌جا گفته است «مَن رَآنى فَقَد رَأى الْحَق».. و كس باشد كه مقامش انزل از حیوانات باشد، «أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ»، «أُولئِكَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ». و شناختن نفس و شرح مقامات او به غایت كارى بزرگ است و جز كاملان را روى نداده.(40)
13- در آخر ذکر چند نکته را ضروری می‌دانم:
1- قسمتِ نفس اسفار سال‌ها پیش توسط جناب آقای دکتر جواد مصلح ترجمه شده است، در عین این‌که زحمات ایشان در جای خود قابل تقدیر است و بنده در کار خود به آن ترجمه نظر داشته‌ام ولی آنچه فعلاً در اختیار عزیزان قرار دارد با آن ترجمه تفاوت کلی دارد، زیرا اولاً: آن مترجم محترم تمام کتاب را ترجمه کرده‌اند و لذا با نقل طبیعیات قدیم و متکی بر همان مبانی جلو رفته‌اند که امروز از نظر علوم جدید قابل قبول نیست و همان اصطلاحات در آن ترجمه محفوظ مانده است در حالی‌که کسی که صرفاً طالب «معرفت نفس» باشد نیاز به آن اصطلاحات و طبیعیات ندارد.
ثانیاً: قسمت نفس اسفار نسبت به موضوع معاد در این کتاب از حجم کمتری برخوردار است زیرا ما باید ابعاد مختلف نفس را در مباحث معادِ اسفار تعقیب کنیم و به عبارت دیگر نفس را در موطن بیرون از بدن و احکام بدنی‌اش مطالعه نمائیم، به جهت آن‌که در این شرایط طالب این علم نتیجه‌ی بیشتری می‌گیرد و بدین لحاظ می‌توان گفت این مباحث تا حال در این سطح و با این محتوی در اختیار فارسی‌زبانان قرار نداشته است.
2- آنچه در بین خطوط کوتاه قرار داده شده اکثراً شرح‌هایی است که استاد محقق و علامه‌ی بزرگوار آیت الله جوادی آملی«حفظه‌اللّه» در حین شرح جلد 8 و 9 اسفار متذکر می‌شدند و یا نکاتی است که بنده برای روشن‌شدن موضوع متذکر شده‌ام.
طاهرزاده