تربیت
Tarbiat.Org

علل تزلزل تمدن غرب
اصغر طاهرزاده

تصویر زندگی به جای زندگی

اگر این مسئله را روانكاوی كنید که چرا هنرمندانِ دنیای متجدد عموماً از مردم گله‌منداند به این نکته خواهید رسید که در هنر جدید آثار هنری رو به سوی مردم دارد و هنرمند در آثار خود به جای اتصالِ هر چه بیشتر به عالم باطن، نظر به تأیید مردم دارد و طبیعی است که بعضاً با ردّ و عدم تأیید مردم روبه‌رو شود و درنتیجه هنرمندان سرخورده شوند و از عدم تجلیل مردم از هنرشان گله‌مند گردند، زیرا در ارائه‌ی آثار هنری به دنبال نام و نشان و شهرت‌اند و نه به دنبال تعالی روح. ناله‌ی هنرمندی كه می‏گوید كسی به ما محل نمی‏گذارد ناله‌ی بی‏هنری هنرمند است. اسلام هنری را اصیل می‌داند که از یک طرف انعکاس جنبه‌ی روحانیت هنرمند می‌باشد و از طرف دیگر نظر هنر را به عالم معنا، که فوق صورت است، دعوت کند و به همین جهت ساختن مجسمه را حرام می‏داند، زیرا مجسمه صورتی است که انعکاس قوه‌ی وَهمیه‌ی هنرمند است و متذکر هیچ جنبه‌ای از عالم معنا نیست. مجسمه‌سازی هنر ظهور صورت‌های ذهنی هنرمند است، نه ظهور معانی جان هنرمند. هنر مجسمه‌سازی و به صورت پرداختن، بیشتر با روح غربی- به‌خصوص در دوره‌ی رنسانس که مرحله‌ی انقطاع از عالم قدس بود- ظهور کرد. در این دوران آقای میكل‌آنژ، رود نیل و موسی را ساخت و داوینچی هم لبخند ژوكند را، من نمی‏گویم این‌ها زحمت نكشیده‏اند، اما همه‌ی این زحمت‏ها، زحمت بر سر هیچ‏هاست. به قول یكی از دانشمندان؛ كسی كه نمی‏تواند طبیعت را ببیند به عكس‏ها دل خوش می‏كند، برای این‌كه توان دیدن طبیعت را در جایگاه خود ندارد، و چون می‏خواهد طبیعت را به تسخیر خود درآورد با صورت طبیعت زندگی می‏كند. تمدنی که به صورت‌ها اصالت می‌دهد طبیعت را هم در حدّ صورت تنزل می‌دهد و هنر مجسمه‌سازی و عکاسی به میدان می‌آید. تمدنی كه از کیفیت‌ها روی برگرداند صِرف نظر به صورت‌ها برایش یک کار محسوب می‏شود، همچنان که وقتی نتوانست با طبیعت گفت و شنودی داشته باشد آن را بر اساس میل خود مورد تجاوز قرار می‌دهد، چون هیچ جنبه‌ای جز کمّیت برای طبیعت نمی‌شناسد. وقتی چشمِ کمّیت‌گرای انسانِ غربی به دیدن زیبایی شكوه دریا بسته شد سعی می‌کند با یك تابلوی رنگی از موج دریا، از مشهورترین نقاشان، به‌سر برد، چون نگاهی که از درک کیفیت‌ها محروم شد توان نگاه‌كردن به زندگی و جنبه‌ی زنده‌ی عالم را ندارد، مدام در زندگی لَه‏لَه می‏زند و هرگز به آن نمی‏رسد، چون اسیر صورت‌ها است. انسانِ تجددزده در هر زمینه‏ای تصویر زندگی را بر خودِ زندگی ترجیح می‏دهد، زیرا عموماً بنیادِ هستی این زندگی را تصویرها و سایه‏ها تشكیل داده‌اند و نه معانی و حقایق، در حالی كه هرجا انسان هست زندگی هم همان جاست.
تو ز چشم انگشت را بردار هین

وانگهانی هرچه می‏خواهی ببین

در گذشته؛ عنوان هنرمند به این معنی که در مورد افراد خاص به کار می‌رود نبوده و آن ‌كسانی را كه ما امروزه هنرمندان دوران گذشته می‏دانیم تصمیم نداشته‌اند هنرمند باشند، آنچه می‌توان در مورد آن‌ها گفت این است كه همیشه انسان‌های خوب و متعهد آنچه را در جانشان شعله‏ور بوده به نحوی بروز داده‌اند و سایر انسان‌ها با مواجهه‌ی با آن آثار، متذکر عالم معنی می‌شده‌اند.
نكته‏ای كه به خوبی عزیزان می‌توانند متوجه شوند تفاوت هنرمند دنیای مدرن با هنرمند دوران گذشته است، هنرمندی كه جانش وصل به غیب است کجا و هنر هنرمندی كه جانش وصل به غریزه و شهوت است کجا! شاعری همچون مولوی كه از كلامش نور ریزش می‏كند با شاعری که کلماتش سراسر برهوت است و ظهور منیت و خودخواهی بسیار متفاوتند. فرهنگ غربی سعی دارد شاعر نوع دوم را نیز به عنوان هنرمند به اذهان جامعه تحمیل کند، در حالی که اینان تردستانی هستند که انسان‌ها را از طریق الفاظ و کلمات دعوت به غفلت و بی‌خیالی می‌کنند. مولوی و امثال او هیچگاه نمی‏خواسته‏اند هنرمند یا شاعر باشند بلكه کلماتشان حکایتِ آتش عشقی است که در جانشان شعله‏ور شده است. به گفته‌ی خودش:
یك‌دهان خواهم به پهنای فلك

تابگویم‌وصف آن رشك ملك‏

ور دهان یابم چنین و صد چنین

تنگ آید در فغانِ این حَنین‏

این قدر گر هم نگویم ای سند

شیشه‏ی دل از ضعیفی بشكند

شیشه‏ی‌دل را چو نازك دیده‌ای

بهر تسكین، بس قبا بدریده‌ای

حال شخصی چون او، آنچه در جانش شعله‌ور بوده به‌قدری منظم است که به زبان نظم اظهار می‌دارد:
حرف و گفت و ‌صوت را بر هم ‌‌زنم

تا كه بی‏این هر سه با تو دم زنم

آن وقتی هم که می‌خواهد ماورای حرف و گفت و صورت حرف بزند هنرمندانه و در قالب شعر حرف می‌زند و به گفته‌ی خودش:
تو مپندارکه من شعر به خود می‌گویم

تا که هوشیارم و بیدار یکی دم نزنم

و این حالت؛ حالت همه‌ی هنرمندان گذشته است که هنرشان حکایت جَذَباتشان بود که در قالبی اظهار می کردند و ما امروز به آن هنر می‌گوییم. اگر كسی تصمیم بگیرد شعر بگوید، شعرش آن شعری نیست که ما را متذکر عالم درون نماید، خودِ مولوی در چهار سالِ آخر عمرش که وارد حالت جدید از احوالات عرفانی شد دیگر کسی از او شعر نشنید، حال این هنر را با هنر متجدد مقایسه كنید که روی و جهت آن به سوی دیگری است. به قول یكی از دانشمندان در مورد هنر تئاتری که در دانشگاه‌های هنر آموزش می‌دهند، «عده‌ای چهار سال در دانشگاه تئاتر زحمت می‏كشند كه یك چیزی غیر خودشان شوند». شاید اشكال كنید اگر این آموزش‌ها را ندهند و عده‌ای وارد این حرفه نشوند فیلم‌های خوب را چه كسانی بسازند؟ جواب این است كه اگر آدم‌ها خوب عمل كنند دیگر چه احتیاجی به ساختن فیلم است، زندگی آدم‌های خوب به خودی خود نمایش خوبی‌ها است.