تربیت
Tarbiat.Org

علل تزلزل تمدن غرب
اصغر طاهرزاده

تمدن غربی و گرایش‌های کاذب

یكی از نكاتی كه باید در تحلیل تمدن غرب مدّ نظر داشت این است كه فرهنگ غربی با عمده‌کردن بینش مادی، موجب گرایش‌های كاذب در جوامع انسانی شده است. در حالی که اگر ما جایگاه عالم ماده را درست بشناسیم، دیگر مظاهر تمدن غربی را به عنوان موضوعاتی اصیل و مفید نمی‏پذیریم تا گرفتار نیازهای کاذب شویم. با دقت در جایگاه عالم ماده، می‌فهمیم سردرگمی و بی‌سر و سامانی غرب و ملت‌های غرب‌زده ریشه در دو رویکرد دارد، یکی این‌که فقط با ظاهر عالم ارتباط دارند و تمام توجه خود را به ظاهر عالم ماده معطوف داشته‌اند. دیگر این‌كه اسرار دین و دیانت را که متذکر نقش سنن الهی در عالم است، سخن غیر علمی می‌دانند و به چیزی نمی‌گیرند، و لذا از تعادلِ لازم که باید جای هر کدام از عالم ظاهر و باطن را درست تعیین کنند، خارج شده‌اند.
در جلسه‌ی قبل عرض شد هرچه نیازمندی بیشتر باشد، از آنجایی که بشر در نیازمندی بیشتر با محرومیت و فقدانِ بیشتر روبه‌رو است، و در نتیجه با اضطراب بیشتری زندگی می‌کند، تمدن غربی به‌گونه‏ای است كه با رویکردِ صِرف به ماده، برای انسان نیازمندی می‏آفریند. زیرا هدف آن تمدن هرچه بیشترداشتن دنیا است، دنیایی که عین کثرت است و هر قدر هم که از آن داشته باشی باز همه آن را نداری و چون در نگاه غربی به عالم و آدم، باید همه‌ی دنیا را داشت، هیچ وقت به آنچه می خواهی نمی‌رسی. هر چند از منظر یک انسان دینی، هرگز این همه داشتن‌ها نیاز نباشد. زیرا در منظر انسان دینی، آن چیزی که انسان می‌خواهد خدا است، خدایی که اَحد است و لذا هر وقت با او روبه‌رو شدی همه‌ی او را داری، او کثیر نیست که اگر مقداری از آن را داشته باشد، مقداری دیگر از آن پیش تو نباشد. وقتی مقصد انسان خدا باشد، دنیا در حدّ کفاف مورد توجه قرار می‌گیرد و آن هم به عنوان وسیله برای ارتباط با خدایی که واحد و پایدار است. حال در نگاه مادی تمدن غربی، مقصد انسان دنیایی می‌شود که عین کثرت و عین ناپایداری است و لذا انسان در فضای آن زندگی، هرگز احساس رسیدن به مقصد نمی‌کند، هرچند بیشتر دنیا را داشته باشد. وقتی دنیایی که عین ناپایداری است در اختیار شما باشد در واقع هیچ‌چیزی در اختیار شما نیست. این است که عرض می‌شود این تمدن با زیاده‌پرستی و با كثرت طلبی، انسان را در اوج بی‌محتوایی قرار می‌دهد و تنها در او «بسیار خواستن» را رشد می دهد، نه «بسیار بودن»ی که با خدایی که عین بودن است تأمین می‌شود. اگر کسانی «بودن» و بقاء بخواهند، سرمایه‌ی فطری خود را که عین ارتباط با خداست پاس می‌دارند ولی کسانی که بخواهند داشته باشند یعنی خواستن را به جای بودن در خود رشد دهند، به جای نور فطرتِ خود، آنچه در دست غیر است دوست دارند، و همواره احساس بی‌محتوایی می‌کنند.