تربیت
Tarbiat.Org

علل تزلزل تمدن غرب
اصغر طاهرزاده

فرهنگ غربی و تغییر کمّی همه‌چیز

برای تحلیل وضع امروز بشر لازم است روح‌ها و روحیه‌های تمدن غربی را که سراسر جهان را تحت تأثیر خود قرار داده بشناسید. آنچه به عنوان اصلی‌ترین شاخصه‌ در شناخت تمدن غربی باید در نظر گرفت، جدّی‌گرفتن پایین‌ترین درجه‌ی وجود هستی است، تمدن غربی چیزی را که به هیچ‌وجه در یک منظر حقیقت‌گرا «جدّی نیست»، جدی گرفته است. به همین جهت باید متوجه شویم هیچ راهی برای نجات این نسل و فرزندانمان نداریم مگر این‌كه بتوانیم بطلان این تمدن را در منظر جوانان به بهترین نحو روشن کنیم، تا ارزش کاذب آن از چشم آن‌ها بیفتد.
وقتی متوجه شدیم تنها و تنها راه نجات؛ برگشت به دین الهی در همه‌ی مناسبات بشری است، باید متوجه بود در طرح دین و تبلیغ آن، نگاه نقادانه به تمدن غربی هرگز نباید مورد غفلت قرار گیرد، وگرنه با طرح مطهرات از شناخت نجاسات غفلت کرده‌ایم، و این ما را به طهارت کاملی نمی‌رساند.
تمدن جدید هرگونه اصل عالی و برتر از فردّیت را نهی می‌کند و عملاً هرگونه نگرشِ روحانی به انسان را منکر است که این همان «اومانیسم» است. به گفته‌ی «رنه‌گنون»؛ «دیدگاه غیر روحانی، کم و بیش در تاریخ گذشته‌ی جهان به چشم می‌خورد، ولی همیشه محدود و سرگردان بوده و هرگز سراسر یک جامعه‌ی متمدن را به این‌گونه که در غرب در سده‌های اخیر دیده می‌شود فرا نگرفته است. چیزی که تا کنون دیده نشده، تمدنی است که سراپا بر اساس بینشی حسی بنا شده است، و قطعاً همین امر است که به جهان متجدد خصلت غیر طبیعی و غیر عادی داده و آن را به صورت نوعی دهشت و ناهنجار در آورده است».(35)
فراموش نكنیم كه علم جدید در قرن هفدهم همزمان با طغیان تفكر غرب برضد وحی، زاده شد و از آن به بعد مطالعه طبیعت را مطلقاً در وجه ریاضی آن می‏شناسد و جنبه‏های معنوی و به قول خودشان كمّیت ناپذیر را، خارج از موضوع تحقیق می‏دانند. علم جدید بر مفروضات معینی مبتنی است، که ازجمله‌ی آن مفروضات؛ استقلال واقعیت مادی است و این‌که تحولات عالم را صرفاً با علل مادی توجیه می‌كند. و عمل خداوند از نظر علم و در باور دانشمندان جایی ندارد. از نظر علوم جدید، هستی به عنوان كتابی كه حاوی حكمت خداوند است، نه‌تنها معنا ندارد که این سخن را تفکری غیر علمی می‌داند. به همین جهت همواره مفاهیم عالی‏تر به مفاهیم دانی‏تر و تجربه‏پذیر، تقلیل می‏یابند تا هیچ ماورائی مطرح نباشد و همه چیز را تا سر حد تفسیر كمّی پایین می‌آورد، چون همه‌چیز باید خصوصیت علم تجربی پیدا کند.
البته می‏توان قبول كرد كه علم جدید با روش تجربی خود به عنوان روشی برای شناخت، جنبه‏هایی از طبیعت را شناخته ولی نه همه‌ی جنبه‏های آن را. مشکلِ امروز آن است که جوامع غربی و غرب‌زده آنچنان علم جدید را پذیرفته‏اند كه در واقع آن را یك ایدئولوژی و مكتبِ كامل و طریقه‏ای برای نگریستن به همه‌چیز می‏دانند و این آن خطر بزرگی است که جامعه‌ی بشری را تهدید می‌کند. در چنین نگرشی است كه دین و وَحی نسبت به هستی بی ربط جلوه می‏كند، و در رابطه با چنین تفکری است که واقعیاتِ معنوی كه همواره پیرامون انسان بوده و هست تا حدودی از بین رفته و جنبه‌ی رازگویی طبیعت از آن گرفته شده، و این فكر اساسی كه پدیده‏های طبیعت آیات خداوند و مظاهر اسماء اویند‏، منهدم شده، به طوری که تحصیل‌کرده‌های دانشگاه‌ها طبیعت را جسم مرده‌ای می‌پندارند که اجازه‌ی هرگونه تصرفی در آن را به خود می‌دهند.
وقتی هرگونه اشراق و شهودِ روحی از منظر انسان فرو کاسته شد و فردیت‌پرستی محور تصمیمات انسان قرار گرفت، شهوت‌پرستی و دنیادوستی آنچنان افق روح و روان انسان را اشغال می‌کند که بدون آن‌که خود بداند قدم‌های او تماماً به سوی اضمحلال خواهد بود، زیرا دیگر هیچ‌کس در جایی که باید باشد نیست و هیچ مقام معنوی و هیچ حکومت معنوی به رسمیت شناخته نمی‌شود، لذت بر حقیقت سبقت می‌جوید و انسان به جای خدا می‌نشیند و زمین می‌خواهد بر آسمان پیروز شود و در این صورت از انحطاط چنین تمدنی هیچ گریزی نیست.
«والسلام علیكم و رحمةالله و بركاته»