تربیت
Tarbiat.Org

خویشتن پنهان (شرح ده نکته از معرفت نفس)
اصغر طاهرزاده

مقام فناء فی الله

در عالم ماده با «مجموعِ» واحدها روبه‌رو هستیم، مثل مجموع صندلی‌ها که در عرض هم قرار دارند ولی در عالم مجردات کثرت به این معنا که موجوداتی باشند در عرض همدیگر نداریم. کثرت در عالم مجردات، طولی است و نه عرضی و لذا هر موجودی در مرتبه ذات خود صفاتی دارد که با ذاتش متحد است و بر این اساس می‌گوئیم در عالم مجردات با موجوداتی روبه‌رو هستیم که هر کدام نسبت به خود «جامع كمالات» هستند و با یک نظر به آن ذات، آن را با همه‌ی کمالاتش احساس می‌کنیم تا آنجا که اگر کسی از تعلقات خود به عالم ماده آزاد شود در رویارویی با پروردگار عالم، او را در عین این‌که اول است، آخر می‌بیند و در عین این‌که ظاهر است، باطن می‌یابد.(218)
سؤال: اگر عالم ملائکه به عنوان عالم مجردات صرفاً جامعیت دارند پس هیچ‌وقت ممکن نیست آن‌ها در کنار هم باشند، در حالی که از روایات این‌طور استنباط می‌شود که ملائکه کثیرند و در کنار هم قرار دارند، پس مجموع هستند.
جواب: مسلّم در عالم مجردات که مکان و زمان معنی نمی‌دهد ممکن نیست مجردات در عرض همدیگر باشند و لذا یا کثرت در آن عالم طولی و رتبه‌ای است و یا کثرت به جهت ظهورات مادی آن‌ها مورد توجه قرار می‌گیرد و به جهت مظاهری که در عالم ماده از آن‌ها هست بحث کثیربودن مطرح می‌شود، مثل این که گفته می‌شود هر قطره بارانی در قبضه‌ی یک فرشته است تا آن را در جای مخصوصش نازل کند، این شبیه آن است که بگوئیم عقل انسان است که دست و پا و زبان او را به حرکت در می‌آورد، به این معنی که در کوچک‌ترین حرکتِ اعضاء بدن عقل همراه است ولی نه این‌که عقل‌های متکثر در عرض همدیگر باشند. در مورد حضور فرشتگان در کنار قطرات باران نیز موضوع از همین قرار است که فرشتگان از جهت مظاهرشان کثیرند و در عرض هم هستند ولی در ذات خود نمی‌شود در عرض همدیگر باشند.
برای ملموس‌ترشدن معنی جامع و مجموع می‌توان مثال نور بی‌رنگ را زد که از یک جهت یک نور است و از جهت دیگر جامع هفت نور و چون نور بی‌رنگ از منشور عبور کرد آن هفت نور به صورت مجموعِ هفت نور ظاهر می‌شوند. این نشان می‌دهد كه آن هفت نور، در نور بی‌رنگ موجود بوده، ولی نه به صورت استقلالی و منفک از یکدیگر بلکه به صورت جامع. وقتی نورهای هفتگانه به صورت جامع در نور بی‌رنگ بود، وحدت نور بی‌رنگ را به هم نمی‌زنند چون نورهای هفتگانه در نور بی‌رنگ به صورت استقلالی نبودند، به نور بی‌رنگ موجود بودند و نه به خودشان. همین‌طور که صفات نفس، وحدت نفس را به هم نمی‌زند و یا صفات خداوند وحدت حق را به هم نمی‌زند، زیرا آن صفات به جامعیت در حق هست یعنی آن صفات به حق هستند و نه به خودشان و به همین جهت وقتی آن صفات به صورت اسماء الهی جلوه می‌کنند شما با حق روبه‌رو می‌شوید منتها به صفت رحمان یا رحیم یا سمیع و غیره.
نمی‌دانم احساس جامعیت را به شکلی که عرض شد چقدر در خود می‌توانید احساس کنید تا معلوم‌تان شود وقتی صفاتی به صورت جامع در موجودی واقع شود و به آن موجود، موجود باشد و نه به خودش، چگونه آن ذات به آن صفت ظهور می‌کند. فعلاً باب آن را باز کنید و دقت کنید چگونه می‌گوئید من گفتم و من شنیدم. آری در اینجا ذات شما به صفت گفتن و شنیدن در صحنه است. همین ‌طور که حضرت احد، فقط «احد» است، بدون آن که کثرت در آن باشد، و سمیع‌بودن و بصیربودن و قادربودن و حیّ ‌بودن، همه به «جامعیت» در او هستند و به اندازه‌ای که امکان ظهور آن صفات فراهم باشد براساس ظرفیت آن موطن، ظهور می‌کند، نه این‌که به همان صورتی که ظهور می‌کند در آن ذات مستقلاً موجود باشد. محی‌الدین بن عربی می‌گوید اگر آینه و نور نبود عرفا چگونه می‌توانستند ادراکات خود را برای بقیه تبیین کنند؟(219) وقتی که نورِ بی‌رنگ از منشور عبور کند و هفت نور ظاهر شود، همان نور در صحنه است منتها به جلوه‌های خاص که در هفت نور مشاهده می‌کنید ولی اصل نورانیت با همه‌ی آن نورها هست، همان طور که منِ شما با شنیدن و گفتنِ شما در صحنه است. این نور‌ها وقتی پیدا شدند که هر کدام محدود شدند به صفتی خاص مثل زرد و سبز و قرمزبودن ولی آن‌ها در نورِ بی‌رنگ، «فانی به خود و باقی به نور بی‌رنگ بودند» اگر نورها در نور بی رنگ از خود احساسی داشتند خود را نور بی‌رنگ احساس می‌کردند. مقام فنا تا آنجاست که خداوند به رسول خود می‌فرماید: «وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَكِنَّ اللّهَ رَمَى»(220) آنگاه که تو تیر انداختی تو نبودی که تیر انداختی، خداوند بود که تیر انداخت. یعنی تا این حدّ خداوند بنده‌ی حقیقی خود را در قبضه‌ی خود دارد و رسول خدا(ص) احساس می‌کنند سر تا پایشان را نور و اراده‌ی‌ خدا فراگرفته است. در همین رابطه از معصوم داریم که فرموده باشند: «لَنا مَعَ اللّهِ حالاتٌ هُو هُو، وَ نَحنُ نَحنُ و هُو نَحنُ، و نَحنُ هُوَ»(221) برای ما با خدا حالاتی است که او، اوست و ما، مائیم و او مائیم و ما او. به اندازه‌ای که انسان با نظر استقلالی به خود بنگرد از الطاف الهی که سراسر وجود او را در بر بگیرد محروم می‌شود. گفت:
تا علم و فضل بینی، بی معرفت نشینی

یک نکته‌ات بگویم خود را نبین که رستی

مولوی در نقد به خود و فرار از فانی شدن در اوامر الهی می‌گوید:
اى فسرده عاشق ننگین نمد

كاو ز بیم جان ز جانان مى‏رمد

سوى تیغ عشقش اى ننگ زنان

صد هزاران جان نگر دستك‏زنان‏

جوى دیدى كوزه اندر جوى ریز

آب را از جوى كى باشد گریز

آب كوزه چون در آب جو شود

محو گردد در وى و جو او شود

وصف او فانى شد و ذاتش بقا

زین سپس نه كم شود نه بد لقا

آب کوزه اگر در جوی آب، با نفی نظر به خود، خود را احساس کند جز جوی احساس نمی‌کند.
در راستای نفی نظر به خود ملاحظه کنید رسول خدا(ص) تا کجا جلو رفته‌اند که خداوند به ایشان می‌فرماید: «قُلْ رَبِّ زِدْنِی عِلْماً»(222) بگو: «پروردگارا! علمم را زیادکن.» پیغمبر خدا(ص) به جای این که بگوید: «پروردگارا! علمم را زیادکن.» عیناً همان سخن را به عنوان وحی تکرار می‌فرمایند و می‌گویند: «بگو: پروردگارا! علمم را زیادکن.» چون اگر ملاحظه کنید در درون آن جمله یک نحوه نظر به خود هست و می‌گوید «من». در حالی که اگر بگوید «من»، حضرت الله به عنوان حقیقت مطلق نفی می‌شود، چون او در کنار حضرت حق قرار می‌گیرد. ولی وقتی عیناً حرف خدا را تکرار بفرماید دیگر «منِ» او در میان نیست. به او فرموده: «قُلْ رَبِّ زِدْنِی عِلْماً» او هم عیناً همان را تکرار می‌کند. اگر می‌گفت: «رَبِّ زِدْنِی عِلْماً» خودِ حضرت در میان می‌آمد و این دیگر فنای فی الله نیست. در قرآن هرجا به نحوی رسول خدا(ص) خود را در میان دارند آنجایی است که قبل از آن «قل» آمده زیرا ایشان به خودی خود هیچ نظری به خود ندارند. قرآن به او می‌فرماید: «قُلْ حَسْبِیَ اللّهُ لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ»(223) بگو خدای یگانه مرا بس است. حضرت به جای آن که بگویند: خدای یگانه مرا بس است، عیناً جمله را با «قل» تکرار می‌کنند. همین‌طور درآیه «قُلْ حَسْبِیَ اللَّهُ عَلَیْهِ یَتَوَكَّلُ الْمُتَوَكِّلُونَ»(224) قضیه از همین قرار است چون در متن آیه «من» هست. گفت:
فانی ز خود و به دوست باقی

این طرفه که نیستند و هستند