تربیت
Tarbiat.Org

سلوک ذیل شخصیت امام خمینی(رضوان الله تعالی علیه)
اصغر طاهرزاده

منِ وَهمی

وقتی مشخص شد یک فرهنگ داریم که رجوع آن به «وجود» است و یک فرهنگ هم داریم که رجوع آن به خیالات است پس عملاً دو نوع انسان داریم با دو نوع تصوری که هر کدام از خود دارند یکی با منِ وَهمی خود به‌سر می‌برد و یکی با منِ حقیقی خود روبه‌رو است. امیدوارم این نکته به عنوان میوه‌ی این بحث برای دوستان روشن شود تا ملاحظه کنید انسان مدرن در چه تصوری نسبت به خود به‌سر می‌برد و اولیاء الهی در چه تصوری نسبت به خود به‌سر می‌برند و رویکرد ما باید به کدام مَن باشد. اگر دستگاه فکری هر دو مکتب را بشناسید و معلوم شود یک مکتب همواره به دنبال آن نوع زندگی است که با صورت‌هایی که در خیال دارد روبه‌رو شود و سعی می‌کند آن صورت‌ها را به عالم تحمیل کند و یک مکتب کمال انسان را در اُنس با حقیقت جستجو می‌کند و سعی می‌کند حجاب‌های بین انسان با حقیقت را برطرف کند و حق را در همه‌ی مظاهرش بنگرد، با فهم درست این دو مکتب می‌توانیم آنچه در این زمان رخ می‌دهد را درست تحلیل کنیم و بدانیم انسانِ گرفتار اندیشه‌ی مدرن اگر به طبیعت هم رجوع کند به دنبال آن است که ذهنیات خود را در طبیعت پیدا کند. هایدگر در این رابطه می‌گوید:
فیزیک جدید در جوهر خود ریاضی است، این بدان جهت نیست که طبیعت بالذات تابع احکام ریاضی باشد، بلکه جهت این امر آن است که ما از پیش قصد کرده‌ایم که طبیعت را صرفاً در صورت ریاضی درک کنیم و هر چه را که به این طریق قابل ادراک نباشد دور می‌اندازیم(431)
مقابل انسان غربی، انسانی است که تلاش می‌کند تا درون خود را نیز از طریق ارتباط با حقیقت آباد کند و اگر با خود به‌سر می‌برد، با خودی به‌سر می‌برد که راه اُنس با حقیقت را در جان خود گشوده است. انسان غربی اگر بخواهد با خودش به سر ببرد با خودی مأنوس است که سراسر آن یک خیال است و اطراف او نیز انعکاس خیال اوست، این همان منِ وَهمی است که راه به هیچ جایی ندارد، هرکجا که می‌خواهد باشد، ولی انسانی که همه‌ی تلاشش این است که به «وجود» رجوع کند و در هر منظری با وجود که حقیقت همه چیز است به سر ببرد، درونش راه گشوده‌ای است به گستردگی گسترده‌ترین واقعیت عالم و در این رابطه خود را بنده‌ی حق می‌بیند. چون وقتی «وجود» را پیدا کردید می‌بینید که تمام مخلوقات از نظر وجودی عین ربط به خالق‌شان هستند، در این حالت خود را نیز بندِ به حق می‌بینید و هویت تعلقی خود را احساس می‌کنید. این حالت، واقعی‌ترین شکل وجودی هر انسان است، وقتی انسان به این حالت رسید با خودش به صورتی به‌سر می‌برد که از یک طرف تماماً متعلق به حق است و از طرف دیگر با وجود همه‌ی مخلوقات - با همه‌ی مظاهر مختلفی که دارند- مأنوس و متحد است. ولی انسانی که با وَهمیاتِ خود زندگی می‌کند اگر 1000 سال هم زندگی کند، 1000 سال در نیستی زندگی کرده است، هر اندازه سعی کند قدمی از خود به بیرون نگذاشته است. بر عکسِ انسانی که رجوعش به حق است، این انسان به خودش هم که رجوع می‌کند با خودی روبه‌روست که در همه‌ی عوالم هستی حضور دارد و دائم تلاش می‌کند خودِ مادون را نفی کند تا در مرتبه‌ای برتر از عالم وجود حضور یابد و در این راستا همواره انانیت خود را زیر پا می‌گذارد تا به قرب الهی نایل شود. این انسان در این حالت هستی‌اش برایش هستی می‌آورد.
مسلّم است که «منِ» جدا شده از خدا، یك مفهوم وَهمی است و تصوری است غیرحقیقی، حال هرچه گِرد این «من» بگردیم و هرچه به اهداف آن تن دهیم و هرچه آن را در این فضا ارتقاء ببخشیم‌، نیستی را ارتقاء داده‌ایم، و نیستی، نیستی می‌آورد. رجوع به وَهْم مثل رجوع به صفرها است که هر اندازه اضافه شوند از صفر بودن در نمی‌آیند.
از آن‌جایی که حقیقت انسان، مثل هر موجود دیگری «عین ربط به حق» است، پس هر تصوری که انسان از خود داشته باشد و در آن تصور، احساس تعلق به حق دیده نشود، یک تصور وَهمی است. از این جهت می‌توان فهمید تمام سوبژکتیویته یک وَهم است.
اگر جایگاه وجودی انسان از نظر حکمت متعالیه روشن شود و سپس بر مبنای آن نگاه، انسان زندگی خود را تنظیم کند حتماً به چیزی می‌رسد که شریعت الهی بر آن تأکید دارد. مسلّم هر تمدنی با فلسفه‌ای که دنبال می‌کند آینده‌ی خود را شکل می‌دهد، ما هم اگر خواستیم تمدن اسلامی داشته باشیم باید فلسفه‌مان را به صورتی کاملاً کاربردی تدوین کنیم. این‌هایی که به بهانه‌ی رجوع به عترتِ پیغمبر می‌گویند فلسفه می‌خواهیم چه کار، این‌ها خواسته و یا ناخواسته مقابل تحقق تمدن اسلامی ایستاده‌اند و غرب را تثبیت می‌کنند، چون دو نگاه فلسفی بیشتر نداریم، یک نگاه که به مفاهیم و ذهنیات و اعتباریات رجوع دارد و یک نگاه که به وجود و حقیقت نظر می‌کند. اگر خواستید غرب را بشناسید باید سوبژکتیویته را بشناسید و اگر خواستید سوبژکتیویته را بشناسید باید نسبت این سوبژکتیویته را با واقعیت ‌و حقیقت مشخص کنید و این‌جا است که فلسفه به میان می‌آید، مگر فلسفه جز علمی است که می‌خواهد از موجود و احوالات موجود سخن بگوید؟ می‌گوید یا این موجودات رجوع به حق دارند یا مستقل از حق‌اند. در نگاهی که تبیین می‌شود موجودات از نظر وجودی رجوع به حق دارند، فلسفه‌ی اسلامی شکل می‌گیرد و پشتوانه‌ی عقلی تمدن اسلامی را تدوین می‌کند. به گفته‌ی مقام معظم رهبری«حفظه‌الله» پایه‌های علم هم بر فلسفه است، فلسفه نباشد علم وجود ندارد. اگر استنتاج فلسفی نباشد اصلاً علم می‌شود بی‌معنا.(432)
مَنِ بندِ به حق - در حالی‌كه حق عین وجود و حضور است- یعنی منی كه بنده است، منی كه متوجه است بودنش عین ربط به حق است و عدم ارتباطش، مساویِ عدم وجودش خواهد بود، آن مَن، یک مَن واقعی است. چون رابطه‌ی مخلوقیت خود را نسبت به خالقش کشف کرده است. اگر انسان احساس کرد بنده است واقعی‌ترین احساس را که باید نسبت به خود داشته باشد پیدا کرده، این درست مقابل تفکر اومانیسم است که انسان در آن تفکر خود را مستقل از همه‌چیز توهّم می‌کند و فکر می‌کند بر همه‌چیز حکومت دارد و مذهبی‌ها را متهم می‌کند که با خیالاتشان زندگی می‌کنند. معلوم است که چنین تمدنی سقوط می‌کند چون از طریق خیالاتش مسیری را دنبال می‌کند که به ناکجاآباد می‌رسد و با نیستی خودش روبه‌رو می‌شود. در ذیل نور واقعی قرار نمی‌گیرد تا تجلیات آن نور به او برسد، در نتیجه روز به روز فرسایش پیدا می‌کند.
وقتی انسان مَن واقعی خود را کشف کرد و از آن منظر به خود و به سایر مخلوقات نگریست، همه را عین نیاز و ربطِ به حضرت حق می‌بیند و تمام تمدن اسلامی بر روی همین نگاه بنا می‌شود و تا این نگاه در فضای آموزشی ما ظهور نکند هنوز در غرب به سر می‌بریم و همه‌ی تصمیم‌گیری‌هایمان در وَهمیات است و ما را با انواع ناکامی‌ها روبه‌رو می‌کند و برعکس، هر چقدر انسان این چنین به خود بنگرد كه عین نیاز و ربطِ به حق است، از این جهت، وصلِ به هستی است و معلوم است که هستی، هستی می‌آورد و همه‌ی تصمیم‌گیری‌هایش با نظر به حق و برای هر چه بیشتر نمایاندن حق در عالم انجام می‌گیرد و روز به روز با موفقیتی بیشتر روبه‌رو می‌شود.