تربیت
Tarbiat.Org

سلوک ذیل شخصیت امام خمینی(رضوان الله تعالی علیه)
اصغر طاهرزاده

سوبژکتیویته و باورهای راحتی‌بخش

بعد از این مقدمات معلوم می‌شود باید ما روح و فضای مکتب امام را بشناسیم تا در آن فضا تنفس کنیم و بر این اساس است که بنده تأکید دارم باید رجوعِ به حق در ذیل مکتب امام درست روشن بشود و معتقدم در این راستا راهِ رجوع به «وجود» از طریق معرفت نفس راه بسیار حساسی است، اگر كوتاه بیاییم ما هم جهت بهداشت روان و تخلیه‌ی روح، عبادت می‌كنیم و عبادت ما ناخودآگاه رجوع به مقاصد مجازی خواهد بود. رجوع به «وجود» و یقینی‌ترین وجود كه هیچ شكی نمی‌توان در آن كرد، خودمان هستیم، حال اگر این رجوع را از دست بدهیم ممکن است خداشناس باشیم ولی معلوم نیست سایه‌ی نومینالیست از ذهن ما زدوده شود. چون از منظر رجوع به «وجود» به خدا رجوع نکرده‌ایم، به قصد رسیدن به یک باور راحت‌بخش به دنبال خدا هستیم و این دقیقاً حرف کانت است که معتقد است ایمان به خدا یک باور راحت‌بخش و وجدانی است، بدون آن‌که به حقیقی‌بودن یا حقیقی‌نبودن آن کار داشته باشد. او این مباحث را مربوط به عقل نظری می‌داند و وارد آن نمی‌شود، در حالی که اگر به خدا به عنوان یک حقیقت رجوع نشود نمی‌توان در ذیل انوار اشراقی او متخلق به اخلاق الهی شد و از مرتبه‌ی مادونِ وجودِ خود به درجه‌ی شدیدتری از وجود نایل گشت. برای این‌که از مهلکه‌ی «باور راحت‌بخش» آزاد شویم و در ذیل نور حقیقت قرار گیریم لازم است با مبنای رجوع به «وجود» به خدا رجوع کنیم. و در مسیر رجوع به «وجود» و نظر به حق، می‌فرمایند: «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»(389) هرکس به خود معرفت پیدا کرد به خدا معرفت پیدا می‌کند. راه دیگری هم نیست. برای همین هم فرمودند: «لا تَجْهَلْ نَفْسَكَ فَاِنَّ الجَاهِلَ مَعْرِفَةَ نفْسِه جَاهِلٌ بِكُلِّ شَیْءٍ»(390) امیرالمؤمنین(ع)در این روایت می‌فرمایند: اگر کسی خودش را نشناسد هیچ چیز دیگری را نخواهد شناخت. از خود بپرسید این نوع شناخت که حضرت بر آن تأکید دارند از چه زاویه‌ای است که این‌همه مهم است؟ آیا جز این است که در معرفت به نفس باید یک نوع رجوع به «وجود» در میان باشد تا وسیله‌ای شود جهت معرفت به جنبه‌ی وجودی بقیه‌ی موجودات؟
مقابل «وجود»، «عدم» است. برای این‌که به عدم رجوع نکنیم باید به «وجود» رجوع داشته باشیم و در نتیجه باید خود را از زاویه‌ی وجودی‌مان بنگریم. در همین رابطه بنده از بعضی رفقا که به اسم معرفت نفس صرفاً موضوع خودسازی را مطرح می‌کنند، گله‌مندم. این طور برخوردکردن با معرفت نفس، دفن کردن معرفت نفس است. خودشناسی با رویکرد خودسازی حرف خوبی است اما اگر می‌خواهید معرفت نفس را صرفاً به معنی اخلاقی آن مطرح کنید چگونه جواب این روایت را می‌دهید که حضرت می‌فرمایند: «لَا تَجْهَلْ نَفْسَكَ فَإِنَّ الْجَاهِلَ مَعْرِفَةَ نَفْسِهِ جَاهِلٌ بِكُلِّ شَیْ‏ءٍ»(391) به خود جاهل مباش زیرا کسی که به خود جاهل باشد به هر چیزی جاهل خواهد بود. آری باید ضعف‌های اخلاقی را بشناسیم ولی برای آزاد شدن از آن‌ها دستگاهی خاص نیاز است که ما را متوجه‌ی جنبه‌ی وجودیمان بکند. اگر از آن دستگاه غافل بشوید به همه چیز غافل شده‌اید.
وقتی با رجوع به «وجود»، تفکر به معنی واقعی آن شروع شد، به راحتی می‌توانیم با نور حقیقت مأنوس شویم و از ضعف‌های اخلاقی آرام‌آرام آزاد گردیم. حتماً نظر مبارکتان هست که عرض شد اگر مبادی فکر، «وجود» نباشد، فکر به سوی وَهمیات و اعتباریات سیر می‌کند در حالی‌که اعتباریات و مشهورات نمی‌توانند مبنای تفکر باشند. فقط «وجود»، آن‌هم به اعتبار وجود خارجی است که ما را متوجه وجود مطلق می‌کند و به اعتبار «وجود» است که انسان متوجه «سَبَبُ المُتصل بَینَ الأرضِ و السّماء» می‌گردد. بر مبنای «وجود»، انسان جلو می‌رود و از مرتبه‌ی مادونِ وجودِ خود بالاتر می‌آید. وقتی با رجوع به «وجود»، تفکر به معنی واقعی آن شروع شد و حجاب سوبژكتیویته و نومینالیسم به خوبی احساس گشت، جایگاه اندیشه‌ی حضرت روح الله(ره) جهت عبور از آن حجاب‌ها روشن می‌شود، از آن طرف در ذیل نور شخصیت حضرت امام متوجه خواهید شد سایه‌ی ‌سوبژکتیویته چگونه ذهن‌ها را به خود مشغول کرده و چگونه در فضای مدرنیسم، از این‌که مخلوقات چیزی جز تجلیات حقیقت وجود نیستند، غافل شده‌ایم. از این جهت تا نفهمید رجوع به «وجود» یعنی چه، نمی‌فهمید ظلمات یعنی چه. شاید این که به قول آقای شهریار زرشناس، آقای دکتر فردید می‌گوید من و امام خمینی فقط غرب را می‌شناسیم به جهت آن است که می‌خواهد اعلام کند انگار کسی در این مملکت آن نوع اشراق را ندارد که بفهمد غرب یعنی مجاز، غرب یعنی سوبژکتیویته و آقای خمینی این را می‌فهمد. انصافاً برای درک غرب به آن معنایی که بتوان گوهر آن را درک کرد، آدم‌های زیادی نداریم و تا روح اشراقی و به تعبیر فردید فهمِ «پریروزی» و «پس‌فردایی» نداشته باشیم، ظلمات غرب را درک نمی‌کنیم. دکتر فردید در رابطه با تفاوت افراد نسبت به درک روح غرب می‌گوید: «رفسنجانی تضاد و شرع و سیاست و مراعاتِ دوز و کلک‌های سیاسی را می‌داند و عمل می‌کند. خامنه‌ای هم جهت ایمانی دارد و هم ذوق دارد و عقلش نیز مرتب است، ایمان عقلی‌اش بهتر است»(392) می‌گوید: «تنها من همسخن هیدگر نیستم بلکه دیگران نیز چنین‌اند، از اینان امام جمعه‌ تهران، آقای خامنه‌ای است، روحی که همراه انقلاب به سراغ او آمده است ... و سعی در این است که همان را بگوید که انسان پس فردا می‌گوید و همان را بگوید که اجمالاً انسان پریروز گفته است. این «پریروز» و «پس فردا» به طور اجمال با انقلاب به سراغ ما آمده است».(393)