تربیت
Tarbiat.Org

سلوک ذیل شخصیت امام خمینی(رضوان الله تعالی علیه)
اصغر طاهرزاده

ریشه‌ی نیهیلیسم در غرب

وقتی فهمیدیم نومینالیسم به عنوان نگاه غرب به همه چیز، عبارت است از این‌که ذاتی و جوهری برای پدیده‌ها نیست و مفاهیم کلی به هیچ‌ چیزی در جهانِ محسوس و در جهانِ معقول دلالت نمی‌کنند و مفاهیم کلی، نام محض و واژه‌ی صرف‌اند، می‌فهمیم اندیشه‌ی انسان غربی در چه عالَمی سیر می‌کند. نومینالیسم معتقد است آنچه به جهان تعلق دارد تنها كلمه است و تنها فرد و منفردات، وجود واقعی دارند و نام‌ها به آن‌ها تعلق می‏گیرد. برای انسان نومینالیسم آن چه در خور شناخت واقعی است همین امور جزئی است و کلیات چیزی جز نام‌های ساخته‌ی ذهن آدمی نیست و از این نظر میان نومینالیسم و پوزیتیویسم رابطه است و هر دو منکر هر گونه نگاه معنوی و قدسی به عالم هستند.
وقتی از نظر نومینالیست‌ها حقیقتی در عالم نیست، پس خوب و بد و حق و باطل به آن شکلی که انسان‌ها اعمال و افکار را نسبت به یک هدف مقدس می‌سنجند معنا ندارد. وقتی هیچ حقیقتی در عالم نیست، کدام عمل یا اندیشه بهتر است؟ ممکن است بگوید خدا را قبول دارد ولی به عنوان یک نام. یک نومینالیست به شما می‌گوید: شما به عنوان یک انسان خدا باور، با آن نام، خوش هستی و در ذهن خود با آن زندگی می‌کنی و دیگری با نام دیگری خوش است. از آن جهت نومینالیسم را که به معنای اصالت‌دادن به نام‌ها است با فلسفه‌ی ماتریالیسم هم‌سنخ می‌دانند که برای پدیده‌ها هیچ حقیقت مجردی قائل نیست و از آن جهت به آمپریسم یا اصالت تجربه نزدیک است که فقط از اشیاء به آن چه حسّ می‌کند باور دارد و در نتیجه به نیهیلیسم می‌رسد، نیهیلیسمی که آقای ارنست یونگر در کتاب «عبور از خط» سعی دارد آن را شرح دهد و مرحوم شهید آوینی تحت عنوان آخرین دوران رنج آن را ترجمه کرده.(350)
تفکر مدرن تفکری است که نسبت به آن که چه چیز واقعی است، حساسیت خود را از دست داده است. دیگر نگران آن نیست که این تکنولوژی و این سینما و این دانشگاه او را به حقیقت نمی‌رساند، چون حقیقتی را نمی‌شناسد که بخواهد به آن برسد.
ابتدا فرانسیس بیکن با توجه به نیازهای نفس اماره پذیرفت که به هیچ حقیقتی نباید دل بست و باید به هر آن چه ما را برای جواب‌گویی به امیالمان قدرت‌مند می‌کند دل بست و از این جهت می‌توان گفت مدرنیته یعنی برگشت به قدرتی که بتوان بر طبیعت حاکم شد و در همین رابطه غرب را اراده‌ی معطوف به قدرت معنا می‌کنند. قدرتی که بتواند معنایی را که از زندگی می‌شناسد بر عالم و آدم تحمیل کند و نومینالیسم مبنای چنین عملی است تا هر گونه معنای الهی را بی‌معنا کند، آری زمینه‌ی ظهور تفكر مدرن را باید در نومینالیسم جستجو کرد که مبتنی بر سوبژکتیویته است.
وقتی روشن شد تجسم عینیِ سوبژكتیویته در زندگیِ عملی غرب، نومینالیسم است و از طرفی سوبژکتیویته ذات انسان را منبع حقیقت می‌داند و حقیقت برگشت می‌کند به درون انسان، متوجه می‌شویم حتی باورهای مقدس در این فرهنگ یک حال است و باور به خدا نیز باور به اسمی است که می‌توان در ذهن خود با آن خوش بود. آری سوبژکتیویته عملاً ما را به نومینالیسم می‌رساند.
اگر روح غربی را نشناسید وقتی با انسان‌هایی روبه‌رو شدید که از یک طرف به دین و شریعت علاقه نشان می‌دهند و از طرف دیگر همه‌ی غرب را با تمام لوازم آن پذیرفته‌اند، تعجب می‌کنید. وقتی باید تعجب کرد که متوجه روح سوبژکتیویته نباشید. این‌ها حتی با یاد علی(ع)به دنبال آن‌هستند که با روحانیتی ذهنی خوش باشند، علی آن‌ها غیر از آن امامی است که به عنوان یک مقام، به عالم قدس وصل است. در مورد علی(ع)سخنرانی می‌کنند، از شما هم بهتر سخنرانی می‌کند، ملاحظه می‌کردید که چگونه دکتر سروش تلاش می‌کرد زیبا سخن بگوید، زیرا خودِ زیبایی برایش مقصد است و با توجه به آن زیبایی به وَجد می‌آید، این غیر از آن است که حقیقت در مقام خود جمیل است و در موطن نازله‌اش هم جمیل خواهد بود و نمودی از آن کمالات عالیه است. آقای سروش در برنامه‌ی «در محضر مولانا» از نظر ظاهر سعی داشت مثنوی را مطرح کند ولی حضرت امام(ره) متوجه شدند برعکسِ هدف مولوی، دکتر سروش در شرح مثنوی هیچ رجوعی به حقیقت ندارد بلکه یک نحوه ذهنیت‌گرایی را طرح می‌کند و لذا دستور دادند آن برنامه تعطیل شود.
وقتی روشن شد تجسم عینیِ سوبژكتیویته در زندگیِ غربی، نومینالیسم است که در آن نگاه هرگونه حقیقتِ مجردی نفی می‌شود، متوجه می‌شویم چرا با رجوع به معرفت نفس امكان عبور از چنین ظلماتی فراهم می‌شود و در این راستا است که نظر به شخصیت فکری حضرت امام خمینی(ره) که با روحِ اشراقی خود از یک‌طرف متوجه وجود حقایق شده‌اند و از طرف دیگر متوجه همه‌ی زوایای ظلمات مدرنیته گشته‌اند، لازم می‌آید وگرنه باز در نوعی از تفکر انتزاعی متوقف می‌شویم.
آقای دکتر فردید که اکثر منتقدین به غرب را، غرب زده می‌داند می‌گوید من و امام خمینی غرب را می‌شناسیم. بنده به ادعای آقای فردید نسبت به خودشان کاری ندارم ولی ملاحظه کنید کسی که معتقد است اکثراً روح غرب را درست نمی‌شناسند معتقد است حضرت امام غرب را خوب شناخته، چون، تا کسی فضای سوبژکتیویته و نومینالیسمِ غرب را نشناسد، غرب را نشناخته است. بنده راز شناخت غرب توسط حضرت امام را آن می‌دانم که اگر کسی حقیقت «وجود» را به صورت اشراقی بشناسد، طرف مقابلِ حقیقت را که نفی هرگونه وجود می‌باشد می‌شناسد، در هر لباس و مکتبی که می‌خواهد باشد.