تربیت
Tarbiat.Org

مبانی نظری و عملی حبّ اهل‌البیت(ع)
اصغر طاهرزاده

مقصدعقل؛ مقصدقلب

آنچه موجب می‌شود که بدانیم چرا باید در دینداری بر موضوع محبّت تأکید شود توجه به جایگاه عقل و قلب در شخصیت انسان است. ابتدا باید روشن شود مقصد عقل چیست و چه چیزی است كه اگر انسان بدان دست نیابد، عقل به ثمر نمی‌رسد و مقصد قلب چیست و چه چیزی است كه اگر قلب به آن نرسد، به ثمر نرسیده است.
عنایت دارید که عقل می‌تواند متوجه وجود كلیات عالم هستی بشود، شما اگر عقل‌تان را به كار ببرید و آرام‌‌آرام تقویتش كنید و به كشش‌های آن بی‌محلی ننمائید به خوبی می‌رسید به این‌كه عالم خدا دارد و دارای مبادی مجردی مثل ملائكه است. به گفته‌ی فیلسوفان نهایت توان عقلِ نظری كشف مفهوم حقایق عالم است، حقایقی مثل خدا و ملائکه و سنت‌های لایتغیر الهی که در عالم جاری است، پس اگر عقل را ضایع نكنیم و به كارش بگیریم برای درك مفاهیمِ عقلیِ‌موجود در عالم، توانا می‌شود. ولی باید بدانیم که برای درک حقایق عالمِ وجود علاوه بر عقل، دل و یا قلب هم داریم كه اگر آن را به كار بگیریم به جای علم به مفاهیمِ معقول، با «وجود» حقایق غیبی ارتباط پیدا می‌كند و وجودِ نوری حقایق را می‌یابد و با آن‌ها مرتبط می‌شود و در جان خود با مرتبه‌ی آن‌ها متحد می‌گردد و محل تجلی اسماء الهی می‌شود. به عنوان مثال «لا اِله اِلاّ الله» به معنی این‌ كه هیچ محبوبی جز «الله» نیست، بیش از آن‌كه سخن عقل باشد سخن دل است، «اِله» غیر از خالق و ربّ است. خالق‌بودن خدا را عقل می‌فهمد، همچنان‌که می‌فهمد این جهان با یك تدبیر واحد اداره می‌شود، یعنی می‌فهمد عالم یك رب یگانه دارد، اما اگر قلب آماده باشد، «اسم رب» به عنوان یک حقیقت، بر قلب انسان تجلی می‌کند، جان انسان منوّر به چنین حقیقتی می‌شود. یکی از چیزهایی که دل می‌تواند بیابد و به دنبال آن است محبّت به کمال مطلق است، دل نه‌تنها به دنبال آن است که محبّت بورزد، بلکه می‌خواهد به مطلقِ كمال، محبّت بورزد تا به محبّت واقعی دست یابد و اگر جوابش را ندهیم و به غیر محبوب حقیقی مشغولش كنیم، محبّت در آن می‌میرد. و چون حقیقت دل محبّت‌ورزیدن است و حقیقت انسان دل است، اگر انسان دل خود را به محبوب حقیقی‌اش نرساند مسیر مرگ خود را طی می‌کند، زیرا از حقیقت خود فاصله گرفته است.
آری همان‌طور كه عقل می‌تواند خدا را بفهمد و تا درک مفهوم وجودِ خدا قدرت سیر دارد؛ قلب هم می‌تواند وجود خدا را بیابد و بدان محبّت بورزد. اگر خواستیم دل را قانع كنیم باید به آن خدا بدهیم و همچنان که عرض شد این فقط از طریق آینه‌های نمایش خدا یعنی ائمه‌ی معصومین(ع) ممكن می‌گردد وگرنه خدای ما خدای فكری و انتزاعی می‌شود، كه مربوط به عقل است و در این حال دل را بی خدا گذارده‌ایم و جواب حقیقی‌اش را نداده‌ایم. موضوع بی‌خداشدن دل، موضوع بسیار مهمی است، در حدّی که در برزخ و قیامت، یعنی مواقفی که فقط قلب در صحنه است انسان بی‌خدا می‌ماند.
همان طور كه قبلاً هم عرض شد باید محبّت باطنی خود را جهت بدهیم تا دل را به مقصد واقعی‌اش که محبّت به کمال مطلق است برسانیم و از سرگردان گذاشتن محبّتِ آن به شدت احتراز کنیم. همان طور كه اگر عقل را جهت ندهیم و همه‌ی توانش را صرف چگونگی فریب دادن مردم كنیم، عقل خود را ضایع كرده‌ایم، برای قلب هم خطر مبتلاشدن به دوست‌داشتن‌های وَهمی مطرح است. مولوی در مورد عقلِ به ثمر نرسیده می‌گوید:
قیـمت هر كاله دانی كه چیست

قیمت خود را ندانی احمقی است

جان جمله علم‌ها این است، این

كه بدانم من كی‌ام فی یوم دین

یعنی عقل را باید جهت داد تا انسان قیامت خود را ارزیابی كند.