تربیت
Tarbiat.Org

آنگاه که فعالیت‌های فرهنگی پوچ می‌شود(گذر از ساحت علم حصولی به حیات علم حضوری)
اصغر طاهرزاده

سیر از نیستی به هستی

8- «منِ» جداشده از خدا، یك مفهوم وَهمی است و تصوری است غیرحقیقی، حال هرچه گِرد این «من» بگردیم، و هرچه به اهداف آن تن دهیم، و هرچه آن را در این فضا ارتقاء بخشیم‌، نیستی را ارتقاء داده‌ایم، و نیستی، نیستی می‌آورد. چون حقیقت انسان مثل هر موجود دیگری عین ربط به حق است و هر تصوری که انسان از خود داشته باشد و در آن تصور، احساس تعلق به حق دیده نشود، یک تصور وَهمی است. ولی مَنِ بندِ به حق - در حالی‌كه حق عین وجود و حضور است- یعنی منی كه بنده است، یعنی منی كه بودنش عین ربط به حق است و عدم ارتباطش، مساوی عدم وجودش خواهد بود، آن مَن، یک مَن واقعی است. هرچه انسان به چنین منی بنگرد، به واقعیتی كه عین نیاز و ربط به حق است نگریسته است، و این مَن از این جهت وصلِ به هستی است و هستی، هستی می‌آورد و این، همة حرف است. باید «منِ» خود را بنده دید و بقیه را نیز متوجه این حقیقت كرد. مولوی می‌گوید:
مرده بدم زنده شدم، گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

گفت كه دیوانه نِه‌ای، لایق این خانه نِه‌ای

رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

می‌گوید: شرط رسیدن به نور، دست كشیدن از عقل عرفی است و لذا رفتم و دیوانه شدم.
گفت‌كه‌سرمست‌‌نِه‌ای، روكه‌ ازاین‌دست نِه‌ای

رفتم وسرمست شدم وزطرب آكنده شدم

یعنی رسیدن به همان «ظلوماً جهولا»، چون آن‌كه سرمست حق شد، نه برای قراردادها و اعتباریات اصالت قائل است، و نه به علوم رسمیِ مفهومی امید دارد، او سرمست رؤیت است.
گفت‌كه تو ‌زیرككی، مست خیالی‌و‌شكی

گول‌شدم، هول شدم وز همه بركنده‌ شدم

از همة مفاهیم و ماهیات که نشانة دانایی و هوشیاری است آزاد شدم.
گفت كه تو شمع شدی، قبله این‌جمع‌شدی

جمع نی‌ام، شمع نی‌ام، دود پراكنده شدم

توجه به محبوبیت خود و میل به شهرت، برای تو زندانی شده‌ كه مانع رسیدن به حقایق گشته. و لذا همة این حجاب‌ها را رها کردم و در نتیجه؛
تابش جان یافت دلم، واشد و بشكافت دلم

اطلس نو یافت دلم، دشمن این ژنده شدم

بعد كه مسیر خود را عوض كردم و از مفاهیم جدا شدم و با خودِ واقعیت رابطه برقرار كردم، گویا جامة ژنده و كهنه‌ را از خود درآوردم و:
زهره بدم، ماه شدم، چرخ دو صد تاه شدم

یوسف بودم، ز كنون یوسف‌ زاینده شدم

از توام ای‌ شهره‌ قمر، درمن‌و ‌در خودبنگر

كز اثرخنــده تو، گلشـن خندنده شدم

از وقتی كه مسیرم از علم مفهومی به علم حضوری جهت گرفت احساس به ثمررسیدن می‌كنم. چون هستی، هستی می‌آورد، و نیستی، نیستی.