تربیت
Tarbiat.Org

فرزندم این چنین باید بود[جلد اول](شرح نامه ۳۱ نهج البلاغه)
اصغر طاهرزاده

عوامل كنترل هوس

«وَ اعْلَمْ یا بُنَىَّ اَنَّ اَحَبَّ ما اَنْتَ آخِذٌ بِهِ اِلىَّ مِنْ وَصِیَّتى تَقْوَى اللّه‏ِ وَ الاِْقْتِصارُ عَلى ما فَرَضَهُ اللّه‏ُ عَلَیْكَ وَ الاَْخْذُ بِما مَضى عَلَیْهِ الاَْوَّلُونَ مِنْ آبائِكَ وَ الصّالِحُونَ مِنْ اَهْلِ بَیْتِكَ»
فرزندم! آن‌چه دوست دارم تو از وصیتم بپذیرى، تقواى الهى است و اکتفا بر آن‌چه خداوند بر تو واجب کرده و در پیش‌گرفتن راهی که نیاکانت در پیش گرفتند و نیکان از خاندانت پیمودند.
اقتصار یعنى خود را محدود كردن و منظور حضرت آن است كه تمام سعى انسان باید طوری باشد که هرگز واجبات خدا ترك نشود و اصل کار او رعایت «مَا فَرَضَ الله» باشد. شرط چنین حضوری ایجاد احساسی است که در پرتو آن احساس حریم الهی را پاس بداریم. شما ابتدا به قلب خود رجوع كنید و ببینید آیا حریمى براى خدا قائل است؟ اگر چنین حرمت‌گذاری را احساس کردید بدانید بحمدالله به تقواى الهى نزدیک شده‌اید. هرچه شدت این حرمت نگه‌داشتن شدیدتر باشد به تقواى الهىِ شدیدتری دست یافته‌اید. اگر انسان در رعایت حریم الهی غفلتش زیاد است بداند که تقواى الهى‏اش ضعیف شده است و اگر اصلاً نمى‏فهمد رعایت حرام و حلال الهی در زندگى‏اش چه معنایى دارد، هیچ تقوایی ندارد و در نتیجه هیچ ارزشی نزد خداوند ندارد چون فرمود: «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ» با ارزش‌ترین شما نزد خداوند با تقواترین شما است. تقوا از كلمه وقایه به معنى سپر گرفتن است و بزرگان تعابیر زیبایى از تقوا داشته‏اند، می‌گویند: تقوا به مانند سپرى است كه انسان متقی آن سپر را در مقابل خدا قرار می‌دهد تا به وسیله‌ی آن هیچ بدی و نقصی به خدا نرسد و همه‌ی آن‌ها به خود انسان ختم شود و همه‌ی خوبى‏ها به خدا ختم گردد. تقوی سپرى است كه مانع می‌شود نقص‏هاى انسانى به خدا برسد یا كمالات الهى به انسان نسبت داده شود. انسان در اثر تقوا باید برسد به جایى كه در خود احساس بندگى كند و رب العالمین را معبود خود بیابد و به تعبیر عرفا «ذُلِّ عبودیت» به او دست دهد.
دوباره به قلب خودتان رجوع كنید و چگونگی وجود تقوا را در آن بررسی کنید. اگر احساس کردید در انجام‌دادن هرچه میل‌تان می‌کشد خود را آزاد حس مى‏كنید بدانید كه از تقوا بهره‏اى نبرده‏اید و نیروی باز دارنده و کنترل کننده‌ی تقوا در صحنه‌ی جان شما نیست. زیرا همه‌ی انسان‏ها به جهت طبع حیوانی که دارند دارای نفس امّاره و هوس‌های نفسانی هستند، هرکس براساس نفس امّاره‌اش مایل است به نامحرم نگاه كنند، امّا كسى كه منوّر به نور تقوا است بندِ حق را به دل و هوس‌اش بسته است، با این‌كه نفس امّاره‌ی او مایل است به نامحرم نظر کند ولی با نور نیروی بازدارنده و کنترل‌کننده‌ی تقوا نگاه خود را کنترل می‌کند تا جهت قلب او از حق به سوی غیر حق متمایل نگردد و لذا لذت اُنس با خدا را بر لذّات جسمانی ترجیح می‌دهد. چون حرمت و احترام به اوامر و نواهی الهى، میل نفسانی او را بسته است. این به شرطی است که میل خود را براى خدا کنترل کند، چون ممكن است فردى به خاطر ترس از آبروریزى یا هزار و یك دلیل دیگر، همان كارى را بكند كه فرد متقى مى‏كند ولی چون برای خدا و برای رفع حجابی که بین او و خداوند است، آن کارها را نمی‌کند، «تَقْوَى اللّه‏» به حساب نمی‌آید بلکه کنترل میل است برای رسیدن به میل دیگر، مثل این‌که بعضى‏ها گناه نمى‏كنند تا در جامعه‌ی اسلامی محترم شمرده شوند. درست است كه در ظاهر، هر دو گروه یك طور عمل می‌کنند امّا تفاوت بین آن‌ها از زمین تا آسمان است.
در مورد نظر به تقوا یك قدم جلوتر برویم، ممكن است كسى به یارى خدا هوسش را برای خدا به بند کشیده باشد امّا آن را آنچنان محكم نبسته است که هوس‌ها روزنه‌هایی برای آزادشدن از دست انسان نداشته باشد، اینجا لازم است كه انسان تلاش كند آن روزنه‌ها را بشناسد و قبل از آن که آن‌ها برای هوس گشوده شوند جلو آن‌ها را ببندد تا روز به روز بهتر بتواند هوس‌اش را کنترل کند و به نور تقوایِ الهی منوّرتر باشد و شدت اُنس او با خدا بیشتر گردد. چون بالاخره هوس، تحرك دارد و از هیچ روزنه‌ای چشم نمی‌پوشد حتی اگر آن روزنه یک سلامِ بدون دلیل به همکلاسی جنس مخالف در دانشگاه باشد. یا امکان نگاهِ بدون دلیل به زیبائی‌های نامحرم. ولی وقتی قبل از آن که راه به روی هوس گشوده شد روزنه‌ها را ببندیم، إن‌شاءاللّه‏ پس از مدّتى انسان به جایى مى‏رسد كه خوف خدا بر قلب او غلبه می‌کند و هوس‌اش سرد و اسیر او می‌گردد و به راحتی روحیه‌ی باز دارندگیِ میل‌های نفس امّاره‌اش برای او ممکن می‌گردد. شما مطمئن باشید اگر براى خدا در راه سلوک الی الله قدم گذاشتید آن طور نیست كه تا آخر عمر سختى بكشید و مجبور باشید در برابر تحرک شهوات، جان بكنید. خدا كمك مى‏كند. شما مدتى شهوتتان را كنترل كنید إن‌شاءاللّه‏ از آن آزاد مى‏شوید. تجربه کرده‌اید که چگونه وقتی دستتان را بر پشت مرغ‌ها می‌گذارید کُپ می‌کنند و در اختیار شما قرار می‌گیرند و به محض این‌كه دستتان را بردارید دوباره شروع مى‏كنند به راه رفتن. اولیاء خدا هم دستشان را همین‌طور روى هوس‏هایشان گذاشته‏اند و به همین دلیل هوس‏هایشان هیچ تحركى در مقابل آن‌ها ندارند. معلوم است كه اگر آنها هم كاملاً مراقب نباشند نفس‌شان دوباره به جنبش مى‏افتد. به گفته‌ی مولوی:
نَفْسَت اژدرهاست او كى مرده است

از غم بى‏آلتى افسرده است

مولوى داستان خوبى در مثنوی دارد که مارگیرى در پى گرفتن مار در کوهستان بود، در میان برف‏ها با جنازه‌ی اژدهایی روبه‏رو مى‏شود. مى‏گوید حال كه اژدها مرده است و تحركى ندارد بهتر است آن را محکم با طناب ببندم و به شهر ببرم و با آن فخرفروشى كنم که من بودم این اژدها را کشتم، اژدها را به دوش کشید و به شهر بغداد برد و به نمایش گذاشت و بازار فخر فروشی را گشود. مولوی می‌گوید:
مارگیری رفت سوی کوهسار

تا بگیرد او به افسونهاش مار

او همی‌جستی یکی ماری شگرف

گِرد کوهستان و در ایام برف

اژدهایی مرده دید آنجا عظیم

که دلش از شکل او شد پر ز بیم

مارگیر اندر زمستانِ شدید

مار می‌جست اژدهایی مرده دید

مارگیر از بهر حیرانی خلق

مار گیرد اِیْنْت نادانی خلق

مارگیر آن اژدها را بر گرفت

سوی بغداد آمد از بهر شگفت

اژدهایی چون ستون خانه‌ای

می‌کشیدش از پی دانگانه‌ای

کاژدهای مرده‌ای آورده‌ام

در شکارش خون دل‌ها خورده‌ام

او همی مرده گمان بردش ولیک

زنده بود و او ندیدش نیک نیک

او ز سرماها و برف افسرده بود

زنده بود و شکل مرده می‌نمود

تا به بغداد آمد آن هنگامه‌جو

تا نهد هنگامه‌ای بر چارسو

بر لب شط مرد هنگامه نهاد

غلغله در شهر بغداد اوفتاد

مارگیری اژدها آورده است

بوالعجب نادر شکاری کرده است

جمع آمد صد هزاران خام‌ریش

صید او گشته چو او از ابلهیش

منتظر ایشان و هم او منتظر

تا که جمع آیند خلق منتشر

جمع آمد صد هزاران ژاژخا

حلقه کرده پشت پا بر پشت پا

و اژدها کز زمهریر افسرده بود

زیر صد گونه پلاس و پرده بود

آفتاب گرم‌سیرش گرم کرد

رفت از اعضای او اخلاط سرد

مرده بود و زنده گشت او از شگفت

اژدها بر خویش جنبیدن گرفت

خلق را از جنبش آن مرده مار

گشتشان آن یک تحیر صد هزار

با تحیر نعره‌ها انگیختند

جملگان از جنبشش بگریختند

بندها بگسست و بیرون شد ز زیر

اژدهایی زشت غران همچو شیر

مارگیر از ترس بر جا خشک گشت

که چه آوردم من از کهسار و دشت

گرگ را بیدار کرد آن کور میش

رفت نادان سوی عزراییل خویش

اژدها یک لقمه کرد آن گیج را

سهل باشد خون‌خوری حَجّاج را

مولوی از این‌جا به بعد حرف اصلی خود را می‌زند که:
نَفْسَت اژدرهاست او کی مرده است

از غم بی‌آلتی افسرده است

گر بیابد آلت فرعون او

که به امر او همی‌رفت آب جو

آنگه او بنیاد فرعونی کند

راه صد موسی و صد هارون زند

اژدها را دار در برف فراق

هین مکش او را به خورشید عراق

مات کن او را و آمن شو ز مات

رحم کم کن نیست او ز اهل صلات

کان تَفِ خورشیدِ شهوت بر زند

آن خفاش مرده ریگت پر زند

می‌کشانش در جهاد و در قتال

مردوار الله یجزیک الوصال

تو طمع داری که او را بی جفا

بسته داری در وقار و در وفا

هر خسی را این تمنی کی رسد

موسیی باید که اژدرها کشد

ملاحظه فرمودید که توصیه می‌کند این نفسِ چون اژدهای خود را باید همواره در معرض سرمای برفِ بی‌محلی نگه داری وگرنه اگر به آن میدان دهی خودت را می‌بلعد، اگر انسان بخواهد خودنمایی کند عنان خود را در دست اژدهای نفس اماره قرار داده گفت:
از برای آن که گویندش زهی

بسته است بر گردن جانش زهی

براى این‌كه مردم به او آفرین بگویند یك بند به گردن خودش انداخت و خود را خفه کرد زیرا خواست جواب هوس‌های نفس امّاره را بدهد و لذا جذب آن اژدها شد. چگونه این چیزها ما را به سوى خود جذب مى‏كنند؟ چرا بشر به چنین چیزهایی دل‌بسته که به ظاهر مرده‌اند و به گمان او این ابزارها در اختیار انسان‌اند ولی وقتى كه آفتاب هوس تابیدن گرفت و اژدهای نفس امّاره به جنبش در آمد و عنان ما را در اختیار گرفت دیگر مائیم که در اختیار او هستیم و ما را تا هلاکت جلو می‌برد. از علامه محمدتقی جعفری«رحمت‌الله‌علیه» می‌پرسند چی شد كه به این كمالات رسیدی؟ ایشان در جواب خاطره‌ای از دوران طلبگی این طور تعریف می‌كنند كه هر چه دارند از كراماتی است كه به دنبال این امتحان الهی نصیبشان شده:
ما در نجف در مدرسه صدر اقامت داشتیم. خیلی مقید بودیم که در جشن ها و ایام سرور، مجالس جشن بگیریم و ایام سوگواری را هم، سوگواری می‌گرفتیم. یک شبی مصادف شده بود با ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) اول شب نماز مغرب و عشا می‌خواندیم و یک شربتی می‌خوردیم آنگاه با فکاهیاتی مجلس جشن و سرور ترتیب می‌دادیم. یک آقایی بود به نام آقا شیخ حیدر علی اصفهانی، که نجف آبادی بود، معدن ذوق بود. او که می‌آمد مَنْ بِهِ الکفایه، قطعا به‌وجود می‌آمد جلسه دست او قرار می‌گرفت .
آن ایام مصادف شده بود با ایام قلب الاسد(10 الی 21 مرداد) که ما خرماپزان می‌گوییم. نجف با 25 و یا 35 درجه خیلی گرم می‌شد. آن سال در اطراف نجف باتلاقی درست شده بود و پشه‌هایی بوجود آمده بود که عرب‌های بومی را اذیت می‌کرد ما ایرانی‌ها هم اصلا خواب و استراحت نداشتیم. آن‌سال آنقدر گرما زیاد بود که اصلا قابل تحمل نبود. نکته‌ی سوم این‌که حجره‌ی من رو به شرق بود. تقریبا هم مخروبه بود. من فروردین را در آن‌جا به‌طور طبیعی مطالعه می‌کردم و می‌خوابیدم. اردیبهشت هم مقداری قابل تحمل بود ولی دیگر از خرداد امکان استفاده از حجره نبود. گرما واقعا کشنده بود، وقتی می‌خواستم بروم از حجره کتاب بردارم مثل این بود که با دست نان را از داخل تنور بر می‌دارم، در اقل وقت و سریع.
با این تعاریف این جشن افتاده بود به این موقع، در بغداد و بصره و نجف، گرما تلفات هم گرفته بود، ما بعد از شب نشستیم، شربت هم درست شد، آقا شیخ حیدر علی اصفهانی که کتابی هم نوشته به نام «شناسنامه‌ی خر» آمد. مدیر مدرسه‌مان، مرحوم آقا سید اسماعیل اصفهانی هم آنجا بود، به آقا شیخ علی گفت: آقا شب نمی‌گذره، حرفی داری بگو، ایشان یک تکه کاغذ روزنامه در آورد. عکس یک دختر بود که زیرش نوشته بود «اجمل بنات عصرها» زیباترین دختر روزگار. گفت : آقایان من درباره‌ی این عکس از شما سوالی می‌کنم؛ اگر شما را مخیر کنند بین این‌که با این دختر به طور مشروع و قانونی ازدواج کنید - از همان اولین لحظه ملاقات عقد جاری شود و حتی یک لحظه هم خلاف شرع نباشد- و هزار سال هم زندگی کنید. با کمال خوشرویی و بدون غصه، یا این‌که جمال علی(ع) را مستحباً زیارت و ملاقات کنید.کدام را انتخاب می‌کنید؟ سوال خیلی حساب شده بود. طرف دختر حلال بود و زیارت علی(ع) هم مستحبی .
گفت آقایان واقعیت را بگویید. جا نماز آب نکشید، عجله نکنید، درست جواب دهید. اول کاغذ را مدیر مدرسه گرفت و نگاه کرد و خطاب به پسرش که در کنارش نشسته بود با لهجه اصفهانی گفت: سید محمد! ما یک چیزی بگوئیم نری به مادرت بگوئی‌ها؟
معلوم شد نظر آقا چیست؟ شاگرد اول ما نمره اش را گرفت! همه زدند زیر خنده. کاغذ را به دومی دادند. نگاهی به عکس کرد و گفت: آقا شیخ علی، اختیار داری، وقتی آقا «مدیر مدرسه» این‌طور فرمودند مگر ما قدرت داریم که خلافش را بگوئیم. آقا فرمودند دیگه! خوب در هر تکه خنده راه می‌افتاد. نفر سوم گفت: آقا شیخ حیدر این روایت از امام علی(ع) معروف است که فرموده‌اند: «یا حارث حمدانی من یمت یرنی» ای حارث حمدانی هر کس بمیرد مرا ملاقات می‌کند. پس ما إن‌شاالله در موقعش جمال علی(ع) را ملاقات می‌کنیم! باز هم همه زدند زیر خنده، خوب ذوق بودند. واقعاً سوال مشکلی بود. یکی از آقایان گفت: آقا شیخ حیدر گفتی زیارت آقا مستحبی است؟ گفتی آن هم شرعی صد در صد؟ آقا شیخ حیدر گفت: بلی گفت: والله چه عرض کنم. (باز هم خنده‌ی حضار) نفر پنجم من بودم. این کاغذ را دادند دست من. دیدم که نمی توانم نگاه کنم، کاغذ را رد کردم به نفر بعدی، گفتم: من یک لحظه دیدار علی(ع) را به هزاران سال زناشویی با این زن نمی‌دهم. یک وقت دیدم یک حالت خیلی عجیبی دست داد. تا آن وقت چنین حالتی ندیده بودم. شبیه به خواب و بیهوشی بلند شدم. اول شب قلب الاسد وارد حجره‌ام شدم، حالت غیر عادی، حجره رو به مشرق دیگر نفهمیدم، یکبار به حالتی دست یافتم. یک دفعه دیدم یک اتاق بزرگی است یک آقایی نشسته در صدر مجلس، تمام علامات و قیافه‌ای که شیعه و سنی درباره امام علی(ع) نوشته در این مرد موجود است. یک جوانی پیش من در سمت راستم نشسته بود. پرسیدم این آقا کیست؟ گفت: این آقا خود علی(ع) است. من سیر او را نگاه کردم. آمدم بیرون، رفتم همان جلسه، کاغذ رسیده بود دست نفر نهم یا دهم، رنگم پریده بود. نمی دانم شاید مرحوم شمس آبادی بود خطاب به من گفت: آقا شیخ محمد تقی شما کجا رفتید و آمدید؟ نمی‌خواستم ماجرا را بگویم، اگر بگم عیششون به هم می‌خوره، اصرار کردند و من بالاخره قضیه را گفتم و ماجرا را شرح دادم، خیلی منقلب شدند. خدا رحمت کند آقا سید اسماعیل ( مدیر ) را خطاب به آقا شیخ حیدر گفت: آقا دیگر از این شوخی‌ها نکن، ما را بد آزمایش کردی. این از خاطرات بزرگ زندگی من است.
ملاحظه کنید انسان با نور تقوی چه راهی در مقابلش گشوده می‌شود.