تربیت
Tarbiat.Org

فرزندم این چنین باید بود[جلد اول](شرح نامه ۳۱ نهج البلاغه)
اصغر طاهرزاده

زندگی در ناکجاآباد

پس از تأکید بر کنترلِ سخن‌گفتن و خودداری از ورود نسبت به آنچه بر عهده ما نیست، می‌فرمایند: «وَ اَمْسِكْ عَنْ طَریقٍ اِذا خِفْتَ ضَلالَتَه» و به راهی که بیم گمراهی می‌رود، قدم مگذار. ممكن است كسى بپرسد اگر نروم چه كنم؟ مشكل ما همین است كه فكر مى‏كنیم حتما باید یك كارى بكنیم، در جلسه‌ی قبل آقایی را مثال زدم كه دربه‏در به دنبال روزنه‏اى مى‏گشت تا بتواند كار فرهنگى كند. بنده به او پیشنهاد کردم در آن شرایط لازم نیست کاری بکند، البته نتیجه‌ی این توصیه این نیست كه برویم در گوشه خانه‏مان منزوى شویم بلكه نتیجه‏اش این است كه بدون شتابزدگی و با تفکر بتوانیم راه صحیح را از ناصحیح تشخیص داده آن دو را تفكیك كنیم تا در عمل‌کردن دچار پشیمانی نشویم. مشكل ما همان طور كه مکرر عرض کرده‌ام آن است که عادت به كارهای بیهوده داریم و لذا امکان فکرکردن نسبت به کارهای صحیح را از دست داده‌ایم. مولوی جهت تبیین این نکته‌ی مهم می‌فرماید:
ما در این انبان، گندم مى‏كنیم

گندم جمع آمده گم مى‏كنیم

مى نیندیشیم آخر ما به هوش

كاین خلل در گندم است از مكر موش

موش در انبان ما رخنه زده است

وز فَنْ‏اش انبان ما كم آمده است

جهت رفع این مشکل توصیه می‌کند:
رو تو اوّل دفع شرّ موش كن

بعد از آن در جمع گندم كوش كن

گر نه موش دزد در انبان ماست

گندم انبان چل ساله كجاست

به عنوان مثال وقتى كه نماز مى‏خوانیم تكبیرةالاحرام را گفته و نگفته، رفته‏ایم به سراغ «بسم اللّه‏ الرحمن الرحیم» و «بسم اللّه‏» را كه شروع کردیم توجه به معنای آن را نیمه‌کاره رها مى‏كنیم و «الحمدللّه‏ رب العالمین» را نیز به همان شکل شروع می‌کنیم و همه‌ی نمازمان را به این ترتیب تمام مى‏نماییم. در سجده به جاى این‌كه در سجده بمانیم و روح آن را حفظ كنیم سریعاً بلند مى‏شویم و «اللّه‏ اكبر» را گفته و یا نگفته به سجده‌ی دوم می‌رویم. با این که ذکر «اللّه‏ اكبر» برای آن است که به قلب‌مان بفهمانیم كه «اللّه،‏ُ اكبَرُ مِنْ اَنْ یُوصَف» خدا، بالاتر از آن است كه بشود او را وصف كرد و زمینه‌ی تجلی نور جلال او را بر قلب خود فراهم کنیم. امّا ما بدون این كه بفهمیم چه كار مى‏كنیم دوباره خودمان را در سجده‌ی دوم وارد می‌نماییم. یعنى همیشه برای رسیدن به آینده، در «هیچ كجا» زندگی می‌کنیم، همان كه مولوى مى‏گوید:
عمر من شد فدیه‌ی فرداى من

واى از این فرداى ناپیداى من

امروز به فكر فرداییم و فردا هم به فكر پس فردا و بدین ترتیب همیشه در جایى كه باید باشیم قرار نداریم و در «هیچ جا» به سر مى‏بریم. اگر الان كه شما اینجا نشسته‏اید بگویند لااقل یك ساعت تنها باشید، سریعا مى‏روید به فكر كه مثلاً: درسهایم چه مى‏شود. وقتى به سراغ درسهایتان مى‏روید، به فكر امتحان مى‏افتید. در جلسه‌ی امتحان به فكر دادن برگه‌ی امتحان هستید و موقعى كه برگه‌ی امتحان را تحویل مى‏دهید به فكر کارهای بیرون از جلسه‏اید. بیرون جلسه هم به فكر غذا هستید، همواره به آینده‏ای نظر دارید كه ناپیداست و بدین ترتیب حال و قرارتان و باقى بودن در «حال» را از دست مى‏دهید. مولوی برای رفع این مشکل توصیه می‌کند:
هین مگو فردا كه فرداها گذشت

تا به كلى نگذرد ایام كَشْت

می‌گوید: همین طور فردا، فردا نکن تا امروزت را از دست بدهی. فردا که آمد و با آن روبرو شدی به آن فکر کن وگرنه با روبه‌روشدن با فردا در حالی‌که در فكرِ پس فردا بودی، پس فردا را نیز به همین طریق از دست مى‏دهی. دیروز را هم كه با فكر امروز از دست داده‏ای. پس كلِّ عمرت را به این شكل از دست داده‏ای! توصیه‌ی بزرگان آن است که «حالِ» خودتان را در همین حالا حفظ كنید و با فكر در آینده‌ای مبهم امروزتان را از دست ندهید. هنگامى كه در سجده‏اید، سجده‏تان را حفظ كنید و به فكر پس از آن نباشید، چون امرى كه وظیفه‌ی پس از سجده است بعداً ظهور می‌کند و اقتضائات خود را دارد و مربوط به حالا نیست. در شعری که منسوب به حضرت على(ع) است مى‏فرمایند:
ما فاتَ مَضى وَ ما سَیَأْتیكَ فَاَیْن

قُمْ فَاغْتَنِمِ الْفُرْصَةَ بَیْنَ الْعَدَمَیْن

آنچه گذشت كه گذشت، فردا هم كه ناپیداست و هنوز نیامده است، پس «حال» را كه در بین دو عدم است حفظ كن. در حالی که گذشته‌ رفته و آینده‌ نیامده. مولوی می‌گوید:
مى نیندیشیم ما آخر به هوش

كاین خلل در گندم است از مكر موش

یک موشی حاصل چهل سال تلاش ما را نابود کرده ولی فکر نمی‌کنیم چرا؟ آیا این موش همان زندگی در آینده‌ی مبهم نیست؟ چه باید كرد؟ حضرت مى‏فرمایند با مبهمات زندگى نكن. این را مى‏توان با نماز و تمرین در حضور قلب به دست آورد. در مورد نماز به ما فرموده‌اند: «انْ قُبِلَتْ قُبِلَ ما سِواها؛ وَ إنْ رُدَّتْ رُدَّ ما سِواها»(102) نماز ملاک پذیرش سایر اعمال است، اگر نماز قبول شد بقیه‌ی اعمال نیز قبول می‌شود و اگر نماز رد شد سایر اعمال نیز مردود می‌شود. حقیقتاً نماز به عنوان حالتی که انسان می‌تواند بیرون از گذشته و آینده، در محضر حضرت حق قرار گیرد، كلید حفظ حیات انسان است و نجات از به‌سربردن در ناکجاآبادها و اگر قلب انسان با این رویکرد به سجده رود و آنقدر «سبحان اللّه‏» بگوید كه از گذشته و آینده ببرد، ناگهان احساس می‌کند که به خود آمده است. اوّل كه ذكر مى‏گویید با خاطره‏هایتان به سر مى‏برید، مثلاً وقتى مى‏گویید «سبحان اللّه‏» اما یادتان مى‏آید كه فلان شخص گفته است این ذكر را بگویید، از همین طریق از حالت حضور خارج می‌شوید، امّا به لطف الهی از همان جهت که حضرت حق شوق ذکر را در جان شما انداخته، خودش شما را متذکر می‌کند و با تكراركردن آن ذكر، آرام‌آرام ذكرِ همراه با حضور قلب ظهور می‌کند ولی این بدان معنا نیست که باز خطوراتی نیاید و ما را به گذشته و آینده نبرد منتهی فراموش نکنید خداوند علاقه‌ی ما را به سوی خودش می‌اندازد و ما را متمایل به اذکار می‌کند، پس خودش نیز در بین خطورات دستگیری‌مان می‌نماید، همان‌طور که ما را به یاد نان می‌اندازد تا طمعِ طلب نان را در ما ایجاد کند. مولوی از قول خدا می‌گوید:
من کریمم، نان نمایم بنده را

تا بگریاند طمع آن زنده را

هر کراماتی که می‌جویی بجان

او نمودت تا طمع کردی در آن

چون بگریانم بجوشد رحمتم

آن خروشنده بنوشد نعمتم

گر نخواهم داد خود ننمایمش

چونْش کردم بسته دل بگشایمش

پس اگر نمی‌خواست ما با یاد او به او نزدیک شویم ما را به ذکر و یاد خودش علاقمند نمی‌کرد. وقتی دوباره به «حال» برگشتیم این را لطف او بدانیم و امیدوارانه ادامه دهیم تا إن‌شاءاللّه‏ پس از مدتى از فكر خاطراتِ گذشته و نگرانی‌ها و نقشه‌های آینده بیرون آییم و در حضور قرار گیریم. آن وقت است كه انسان مزه‌ی ذكر را مى‏چشد و جان خود را در حال ذكرگفتن مى‏یابد. پس این‌كه مى‏گویند نمازتان را طولانى و با طمأنینه بخوانید و ذكرها را تكرار كنید براى این است كه ذكر از دستتان نرود و بتوانید از عالم کثرات و گذشته و آینده به عالَم وحدانی و حضور سیر کنید.