تربیت
Tarbiat.Org

اخلاق در قرآن جلد اول - اصول مسائل اخلاقی
آیت الله مکارم شیرازی با همکاری جمعی از فضلاء و دانشمندان‏‏‏‏‏

2 - تأثیر متقابل «اخلاق» و «رفتار»

رابطه اخلاق و عمل، و تأثیر اخلاق در عمل، چیزی نیست که بر کسی مخفی باشد چرا که اعمال ما معمولاً از صفات درونی ما سرچشمه می‏گیرد، شخصی که بخل یا حسد یا تکبّر در درون قلب او لانه کرده و روح و فکر او را به رنگ خود در آورده است، طبیعی است که اعمالش به همان رنگ باشد؛ حسود همیشه اعمالش نشان می‏دهد که این خوی زشت، همچون جرقه آتشی در جان او شعله‏ور است و او را آرام نمی‏گذارد و همچنین افراد متکبّر، راه رفتن، سخن گفتن، نشست و برخاست آنها همه رنگ تکبّر دارند، و این حکم در تمام صفات اخلاقی خوب و بد جاری و ساری است.
به همین دلیل ، بعضی از محقّقان این گونه اعمال را اعمال اخلاقی می‏دانند؛ یعنی، اعمالی که صرفاً ناشی از اخلاق نیک و بد است، در مقابل اعمالی که گاه از انسان سر می‏زند، و مثلاً تحت تأثیر امر به معروف و نهی از منکر و ارشاد و اندرز صورت گرفته، بی آن‏که ریشه اخلاقی داشته باشد، البتّه این گونه اعمال نسبت به اعمال اخلاقی کمتر است.
و از اینجا می‏توان نتیجه گرفت که برای اصلاح جامعه، و اصلاح اعمال مردم باید به اصلاح ریشه‏های اخلاقی عمل پرداخت، چرا که غالب اعمال متّکی به ریشه‏های اخلاقی است.
به همین دلیل، بیشترین کوششهای انبیای الهی و مصلحان جوامع اسلامی، مصروف این امر شده است که با تربیت صحیح، فضائل اخلاقی را در فرد فرد جامعه پرورش دهند و رذائل را به حدّ اقل برسانند تا اعمال که تراوش صفات اخلاقی است اصلاح گردد. تعبیر به تزکیه در آیات متعدّد از قرآن مجید نیز اشاره به همین معنی است، این از یک سو.
از سوی دیگر، تکرار یک عمل نیز می‏تواند تأثیری در شکل‏گیری اخلاق بگذارد، زیرا هر عملی انسان انجام می‏دهد، خواه‏ناخواه اثری در روح او می‏گذارد و تکرار آن، آن اثر را پررنگ‏تر می‏کند و تدریجاً تبدیل به عادت می‏شود، و باز تکرار بیشتر سبب می‏گردد که از مرحله عادت بگذرد و به «حالت» و «ملکه» تبدیل شود، و یک ویژگی اخلاقی در انسان به وجود آورد.
بنابراین، عمل و اخلاق در یکدیگر تأثیر متقابل دارند و هر کدام می‏تواند به نوبه خود سبب پیدایش دیگری شود.
این مسأله در آیات قرآن مجید و روایات اسلامی، بازتاب گسترده‏ای دارد، از جمله:
1 - در آیه 14 سوره «مطفّفین» بعد از اشاره به صفات زشت گروهی از دوزخیان می‏فرماید:
«کَلاَّ بَلْ رانَ عَلی‏ قُلُوبِهِمْ ماکانُوا یَکْسِبُونَ؛ چنین نیست که آنها خیال می‏کنند، بلکه اعمالشان چون زنگاری بر دلهایشان نشسته است.»
این تعبیر بخوبی نشان می‏دهد که اعمال سوء، همچون زنگار تیره بر قلب می‏نشیند، و نور و صفای فطری آن را می‏گیرد، و درون انسان را تاریک می‏سازد، و به شکل خود در می‏آورد.
2 - در آیه 81 سوره بقره می‏خوانیم: «بَلی‏ مَنْ کَسَبَ سَیِّئَةً وَاَحاطَتْ بِه‏ خَطیئَتُهُ فَاوُلئِکَ اَصْحابُ النَّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ؛ آری کسانی که تحصیل گناه کنند و آثار گناه سراسر وجودشان را احاطه نماید آنها اهل آتشند و جاودانه در آن خواهند بود!»
منظور از احاطه گناه (خطیئه) بر تمام وجود انسان، آن است که آثارش در درون روح او چنان متراکم گردد، که روح را تاریک و به رنگ گناه در آورد، و در این هنگام پند و موعظه و ارشاد معمولاً اثر نخواهد داشت؛ گوئی ماهیّت انسان عوض می‏شود، و صفات اخلاقی و حتّی اعتقادات او بر اثر تکرار گناه دگرگون می‏گردد.
همان گونه که در آیه 7 سوره بقره درباره گروهی از کفّار لجوج و متعصّب می‏خوانیم: «خَتَمَ اللَّهُ عَلی‏ قُلُوبِهِمْ وَعَلی‏ سَمْعِهِمْ وَعَلی‏ اَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ وَلَهُمْ عَذابٌ عَظیمٌ؛ خدا بر دلها و گوشهای آنها مهر نهاده، و بر چشمهای آنها پرده افکنده شده است، و برای آنها عذاب بزرگی است.»
روشن است که خداوند، نسبت به هیچ کس، عداوت و کینه‏ای ندارد. که بر دل و گوش او مهر نهد و بر چشم او پرده بیفکند، این در واقع آثار اعمال آنها است، که به صورت حجابها و پرده‏ها در می‏آید و حواسّ او را می‏پوشاند، و از درک حقیقت باز می‏دارد (و نسبت دادن این امور به خداوند به خاطر آن است که هر سبب و مسبّبی در عالم هر چه دارد از ناحیه ذات پاک اوست که مسبّب‏الاسباب است).
در آیه 10 سوره «روم»، از این هم فراتر می‏رود و می‏فرماید: اعمال سوء، عقیده انسان را نیز دگرگون می‏سازد و تباه می‏کند، چنان که می‏خوانیم: «ثُمَّ کانَ عاقِبَةَ الَّذینَ اَسآؤُا السُّوای اَنْ کَذَّبُوْا بِآیاتِ اللَّهِ وَکانُوا بِها یَستَهْزِؤُنَ؛ سرانجام کسانی که اعمال بد مرتکب شدند به جایی رسید که آیات خدا را تکذیب کردند و آن را به سخریّه گرفتند.»
این تعبیر نشان می‏دهد که انجام کارهای زشت و ارتکاب گناه هر گاه ادامه پیدا کند در اعماق جان انسان، نفوذ خواهد کرد؛ نه تنها اخلاق بلکه عقائد را نیز زیر و رو می‏کند.
حتّی در جای دیگر از قرآن می‏خوانیم که تکرار گناه و اعمال سوء، حسّ تشخیص انسان را نیز عوض می‏کند؛ خوب در نظرش بد و بد در نظرش خوب جلوه‏گر می‏شود؛ آیه 103 و 104 سوره کهف در این رابطه چنین می‏گوید: «قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْاَخْسَرینَ اَعْمالاً اَلَّذینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی‏الْحَیوةِ الدُّنْیا وَهُمْ یَحْسَبُونَ اَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً؛ بگو آیا به شما خبر دهم که زیانکارترین شما از مردم چه کسانی هستند؟ آنها که تلاششان در زندگی دنیا گم شده (و تمام سرمایه‏های الهی خود را از دست داده‏اند) با این حال گمان می‏کنند کار نیک انجام می‏دهند.»
3 - در جای دیگر پیدایش صفت نفاق را نتیجه دروغ‏گویی مکرّر و خلف وعده الهی می‏شمرد، می‏فرماید: «فَاَعْقَبَهُمْ نِفاقاً فی‏ قُلُوبِهِمْ اِلی‏ یَوْمِ یَلْقَوْنَهُ بِما اَخْلَفُوا اللَّهَ ما وَعَدُوْهُ وَبِما کانُوا یَکْذِبُونَ؛ عمل آنها نفاق را در دلهایشان تا روزی که خدا را ملاقات کنند مستقر ساخت، این (پیدایش خوی نفاق ریشه‏دار) به خاطر آن است که از پیمان الهی تخلّف جستند، و کراراً دروغ گفتند.» (سوره توبه، آیه 77)
توجّه داشته باشید که «یکذّبون» فعل مضارع است و دلالت بر استمرار دارد، و بیانگر تأثیر این عمل سوء، یعنی دروغ، در پیدایش روح نفاق است؛ زیرا می‏دانیم دروغ گفتن آن هم در چهره انسان راستگو چیزی جز دوگانگی ظاهر و باطن نیست و نفاق درونی مبدّل شدن این حالت به یک ملکه است.