تربیت
Tarbiat.Org

گنجینه معارف‏ جلد 1
محمد رحمتی شهرضا

جوان درست پیمان‏

دو نفر مردی را کشان کشان نزد خلیفه دوم می‏بردند. جوان بود و عرق آلود، با قدی بلند و چهره‏ای چون همه اعراب بدوی، آفتاب سوخته و سیه چرده.
از نوع چفیه و عقال و پیراهن بلندش می‏توانست فهمید که از اهل مدینه نیست. آن دو تن که بازوان او را می‏کشیدند نیز جوان بودند و سخت آشفته و همچون او، عرق آلود. با تندی و خشم چیزهایی می‏گفتند که نشانه بیتابی و ناراحتی بسیارشان بود. اما جوان اسیر، آرام بود و کم و بیش پا به پای آنان می‏آمد و انبوه جمعیت کنجکاو، از پس و پشت آنان می‏آمدند. در پیشگاه خلیفه، آن نفر دست از او باز داشتند و با حرارت و خشم در حضور خلیفه گفتند ما دو تن برادریم، امروز پدرمان در باغ اطراف مدینه مشغول کار خود بود که این ناجوانمرد، او را کشت. اکنون به دادخواهی آمده‏ایم تا طبق دستور اسلام و قرآن قصاص شود.
ای جوان! تو در دفاع از خویش چه داری که بگویی؟
ای خلیفه! این دو برادر راست می‏گویند، اما شرح واقعه چنین است که من ساربانی از اعراب بیابانم. با شترانم از کنار باغ اینان می‏گذشتم، درختانی چند، سر از دیوار به فراسوی باغ بیرون آورده بودند. شتری از من با دیدن برگهای سبز آن درختان، به آن سو شتافت و تا من بجنبم، شتران دیگر نیز به همان طرف رمیدند و از آن شاخه‏ها خوردند. پدر این دو جوان، با سنگی درشت به نخستین شتر زد. شتر افتاد و دیگر برنخاست! من آن شتر را بسیار دوست می‏داشتم. سرخ موی و چابک و جوان بود و با من الفتی تمام داشت. چون شترم را غرقه در خون دیدم، خشمگین شدم و همان سنگ را برداشتم و به سوی پدر این دو جوان افکندم. سنگ، راست بر بناگوش او فرود آمد و مرد افتاد و دیگر برنخاست. اینک، برای قصاص آماده‏ام. اما برادری نابالغ دارم که مالی بسیار از پدرم به ارث برده است و نزد من است. من آن مال را در جایی پنهان کرده‏ام که هیچ کس را بدان دسترسی نیست. ای خلیفه! چنانچه مرا اکنون به قصاص بکشی، آن مال از بین خواهد رفت و مسئول آن تو خواهی بود. ولی اگر کسی سه روز مرا ضمانت کند، در پیشگاه خداوند عهد می‏کنم که بروم و این کار را به انجام برسانم و نزد شما باز گردم.
آنگاه جوان در چهره حاضران نگریست. همه، چشمها را از نگاه او دزدیدند. چه کسی حاضر می‏شد که ضامن یک قاتل شود؟ بویژه که هیچ کس او را در آن جمع نمی‏شناخت! جوان به یک یک نظر دوخت و در سیمای هیچ کدام از حاضران نشان همراهی نیافت.
ناگهان در میان جمع، چشمش به چهره‏ای افتاد که اگر چه او نیز هیچ نمی‏گفت، ولی سیمایی نجیب و انسانی داشت. در آن نوری بود که پنداشت می‏تواند به زندگی سیاه او بتابد. پس خود پا پیش نهاد و به خلیفه گفت: من این مرد را به ضمانت انتخاب می‏کنم. همه حاضران با تعجب گفتند: ابوذر را؟ گفت: نامش را نمی‏دانم، اما اکنون که می‏گویید، آری، ابوذر را! سپس رو به او کرد و گفت: آیا تو حاضری ضامن من شوی؟ ابوذر، بی هیچ تردید یا تغییر حالتی در چهره گفت: آری! برادران پدر کشته گفتند: ما نیز به ضمانت ابوذر تن می‏دهیم. و جوان چون تیر که از کمان بجهد، از میان جمع به بیرون جست.
غروب روز سوم بود. آفتاب با اضطراب و رنگ پریده، می‏رفت که سر به بالش کوهسار گذارد. دو جوان پدر مرده، بی‏تاب و نگران، پا به پا می‏کردند و به راه می‏نگریستند. خلیفه و یاران او نیز نگران بودند. یکی از برادران طاقت نیاورد و به خشم خروشید که: ای اباذر! این جوانک، چون مرغ از قفس پرید و ما طبق قانون اسلام، تو را به جای او قصاص خواهیم کرد! یکی از حاضران گفت: آری، جوانک دیگر نخواهد آمد، اما شما گذشت کنید و دیه پدر را بستانید، اباذر حیف است که کشته گردد. آن دو جوان با هم گفتند: خیر! ما تا قصاص نکنیم، آرام نخواهیم گرفت، اباذر چرا ضمانت کرد و قاتل پدر ما را رها ساخت؟ اینک خود او باید قصاص شود. اباذر با نهایت آرامش پاسخ داد: من تا غروب کامل آفتاب صبر خواهم کرد. اگر او نیامد، در اختیار شما هستم تا هر چه قانون خداوند و رضای اوست، انجام دهید.
غروب نزدیک شده بود و اباذر تن به مرگ سپرده بود. برخی همدلان حاضر در مجلس، آرام آرام برای او می‏گریستند که ناگهان جوان قاتل عرق ریزان و خاک آلود، با چشمانی که از خستگی به سرخی می‏زد، از در وارد شد و بر همه درود فرستاد و در میان شگفتی همگان، با صدایی بریده بریده، اما فصیح و محکم و شیوا گفت: رفتم و کار آن برادر را به یکی از دایی‏های وی سپردم و خیالم آسوده شد و نیز برخی از کارهای دیگرم را انجام دادم و دیگر درنگ نکردم و به سوی این جا تاختم، تا نگویید که وفای به عهد از میان برخاسته است! اباذر گفت: من نیز این جوان را نمی‏شناختم، اما چون بر من انگشت نهاد و به من امید بست، ضمانت او را پذیرفتم تا نگویید که جوانمردی از میان رفته است! دو برادر پدر مرده نیز، که چنین وفای به عهد و چنان جوانمردی را دیدند، بی‏اختیار خشمشان فرو نشست و عقده کینه در سینه‏شان از هم گسست و چین‏های تنگدلی از پیشانیشان برخاست و گره ابروانشان به مهر از هم باز شد و یک صدا گفتند: ما نیز در برابر آن فتوت و این وفای به عهد، از خون پدر و حتی از قبول خونبهای او نیز در می‏گذریم تا نپندارند که نیکی و نیکوکاری معدوم شده است.(2098)