تربیت
Tarbiat.Org

اخلاق در قرآن جلد دوم - فروع مسائل اخلاقی
آیت الله مکارم شیرازی با همکاری جمعی از فضلاء و دانشمندان‏‏‏‏‏

برنامه عمومی اقوام منحرف!

همان‏گونه که در بالا اشاره شد این رذایل سه‏گانه اخلاقی یعنی تعصّب و لجاجت و تقلید کورکورانه یک برنامه عام برای همه اقوام زشتکار پیشین بوده است، آنها به خاطر وابستگی شدید به افکار و برنامه‏های خرافی، و لجاجت و اصرار بر آنها، چشم و گوش بسته به پیروی نیاکانشان ادامه می‏دادند و به این طریق، خرافات بی‏اساس از نسلی به نسل دیگر منتقل می‏شد، و صدای دلنشین مردان الهی که برای هدایت آنها آمده بودند، در میان نعره‏های جاهلانه آنان گم می‏شد.
نخست از داستان نوح علیه السّلام شروع می‏کنیم می‏بینیم که بت‏پرستان عصر آن پیامبر اولواالعزم به قدری لجوج و متعصّب بودند که حتّی از شنیدن صدای این منادی توحید وحشت داشتند، همان‏گونه که در نخستین آیه مورد بحث از زبان نوح علیه السّلام می‏خوانیم: و من هر زمان آنها را دعوت کردم که ایمان بیاورند، و تو (ای خدا) آنها را بیامرزی انگشتان خود را در گوشها قرار داده و لباسهایشان را بر سر و صورت می‏پیچیدند و در مخالفت با حق اصرار ورزیدند و شدیداً تکبّر کردند! (و انّی کلّما دعوتهم لتغفر لهم جعلوا أصابعهم فی آذانهم و استغشوا ثیابهم و أصرّوا و استکبروا أستکباراً).(296)
آری تعصّب و لجاجت آنها به قدری شدید بود که اجازه نمی‏دادند ذرّه‏ای از امواج صوتی نوح علیه السّلام که حامل پیام حقیقت بود به گوش آنها برسد، و یا چهره او را ببینند و این‏گونه گریز از حقیقت به راستی عجیب و خطرناک است.
در آیه بعد چهره دیگری از همین رذایل اخلاقی در قوم نوح علیه السّلام به چشم می‏خورد، قرآن درباره آنها می‏گوید: آنها گفتند: دست از خدایان و بتهای خود برندارید مخصوصاً بتهای (بزرگ) وَدّ، سواع، یغوث، یعوق و نسر را رها نکنید، (و قالوا لاتذرنّ آلهتکم و لاتذرنّ ودّاً و لاسواعاً و لایغوث و یعوق و نسراً).(297)
امّا چرا و به چه دلیل دست از این بت‏های رنگارنگ که ساخته و پرداخته دست خودشان بود برندارند و آنها را بر مقدّرات جهان هستی، و هم بر مقدّرات سازندگانش حاکم بدانند؟! هیچ دلیلی بر آن جز تعصّب و تقلید کورکورانه نداشتند.
در سومین آیه که از قوم عاد و گفتگوی پیامبرشان هود علیه السّلام با آنها سخن می‏گوید، می‏فرماید: قوم عاد به قدری لجوج و متعصّب و جاهل بودند که در برابر دعوت آن حضرت به توحید خالص و ناب گفتند: آیا به سراغ ما آمده‏ای که تنها خدای یکتا را بپرستیم و آنچه را پدران ما می‏پرستیدند رها کنیم؟ (ما هرگز چنین کاری نخواهیم کرد، هر کاری از دست تو ساخته است انجام بده و) آنچه را (از بلا و عذاب الهی) به ما وعده می‏دهی بیاور اگر راست می‏گویی! (قالوا أجئتنا لنعبد اللّه وحده و نذر ما کان یعبد آبائنا فأتنا بما تعدنا ان کنت من الصّادقین).(298)
به این ترتیب بر اثر تعصّب و لجاجت و تقلید کورکورانه، توحید خالص که روح جهان هستی است در نظر آنها امری وحشتناک، و پرستش بت‏های بی‏عقل و شعور امری شایسته و با ارزش جلوه می‏کرد، و حتّی برخلاف قانون دفع ضرر محتمل که عقل حاکم به آن است کمترین اعتنایی به احتمال عذاب الهی نمی‏کردند و مصرّاً از او می‏خواستند که به تهدیدهای خود جامه عمل بپوشانند، این خیره‏سری چیزی جز محصول تعصّب و لجاجت نبود.
آری آنها برای فرار از حق و ادامه تقلید کورکورانه به سوی عذاب الهی شتافتند و سرانجام خود را در آتش عذاب سوزاندند، و این است نتیجه لجاجت و تعصّب خشک و تقلید غلط!
در چهارمین آیه، سخن از پیامدهای شوم این رذایل اخلاقی درباره نمرود و نمرودیان است، می‏فرماید: هنگامی که ابراهیم به پدرش (عمویش آزر) و قوم او گفت این مجسّمه‏های بی‏روحی را که شما همواره پرستش می‏کنید چیست؟ (اذ قال لأبیه و قومه ما هذه الّتماثیل الّتی أنتم لها عاکفون).(299)
ولی آنها جوابی نداشتند جز اینکه گفتند: ما پدران خود را دیدیم که آنها را عبادت می‏کنند، (قالوا وجدنا آبائنا لها عابدین).(300)
و هنگامی که ابراهیم علیه السّلام با صراحت به آنها گفت که هم خودتان و هم نیاکانتان در گمراهی آشکاری بوده‏اید بیدار نشدند، ابراهیم علیه السّلام بی‏اعتبار بودن این خدایان ساختگی و بی‏ارزش را از طریق بت‏شکنی به آنها نشان داد، باز هم بر سر عقل نیامدند، بلکه ابراهیم بیدارگر و پاره‏کننده پرده‏های جهل و تعصّب و لجاجت را به سوزاندن در آتش تهدید کردند، و به تهدید خود جامه عمل پوشاندند و او را در میان دریایی از آتش پرتاب کردند، و هنگامی که آتش بر ابراهیم علیه السّلام سرد و خاموش و گلستان شد، و بزرگترین معجزه الهی در برابر چشمانشان به وقوع پیوست باز هم این اسیران زنجیره‏های جهل و تعصّب و لجاجت به بهانه‏های دیگری همچون سِحر به راه خود ادامه دادند.
اینها همه نشان می‏دهد که تا چه حدّ این رذایل اخلاقی خطرناک و مانع از آزاداندیشی و رسیدن به حق است، و آنها که در چنگال آن گرفتار می‏شوند تن به هر ذلّت و حقارتی می‏دهند و عظمت مقام انسان و روح بلند او را در هم می‏شکنند ولی تسلیم حق نمی‏شوند.
در پنجمین آیه نیز اشاره به بت‏پرستی لجوجانه قوم نمرود می‏کند، هنگامی که ابراهیم علیه السّلام با دلیل بسیار روشن و قاطع، بت‏پرستی را ابطال می‏نماید و به آنها می‏گوید: آیا آنها را که می‏خوانید صدای شما را می‏شنوند؟ یا سود و زیانی به شما می‏رسانند؟ (قال هل یسمعونکم اذ تدعون أو ینفعونکم أو یضرّون).(301)
آنها هیچ پاسخ منطقی در برابر گفتار روشن نداشتند، جز اینکه پناه به تقلید کورکورانه ببرند و بگویند: ما فقط نیاکان خود را یافتیم که چنین می‏کردند، (قالوا بل وجدنا آبائنا کذلک یفعلون).(302)
در حالی که اگر انسان می‏خواهد تقلید کند حدّاقل باید از عالم و دانشمندی تبعیّت کند که او را به واقعیّت‏ها رهنمون گردد نه از جاهل و گمراهی بدتر از خود! ولی این حجاب تعصّب و لجاجت به قدری ضخیم است که اجازه نمی‏دهد کمترین نور آفتاب هدایت و منطق و دلیل عقل در آن نفوذ کند، و ماورای آن را روشن سازد.
در ششمین آیه سخن از لجاجت فرعونیان در برابر معجزات روشن حضرت موسی علیه السّلام است، آنها بر این آیین بت‏پرستی نیاکانشان لجاجت و اصرار ورزیدند و گفتند: (ای موسی) آیا آمدی که ما را از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم منصرف سازی؟ و بزرگی (و ریاست) در روی زمین فقط از آن تو و برادرت باشد، ما هرگز به شما ایمان نمی‏آوریم! (قالوا أجئتنا لتلفتنا(303) عمّا وجدنا علیه آبائنا و تکون لکما الکبریاء فی الأرض و ما نحن لکما بمؤمنین).(304)
آنها هرگز از خود سؤال نمی‏کردند که آیین موسی علیه السّلام حق است یا باطل و در برابر آیین نیاکانشان چه امتیازی دارد؟ سخن آنها فقط این بود که ما باید آیین نیاکان خود را حفظ کنیم، خواه حق باشد یا باطل! ارزش واقعی برای ما همین است و بس، سپس آن را با سوءظن نیز آمیختند و گفتند آنچه را موسی علیه السّلام به عنوان آیین الهی ارائه می‏دهد در واقع مقدّمه‏ای است برای رسیدن به مقاصد سیاسی و حکومت بر مردم، نه خدایی در کار است و نه وحی آسمانی! این بدبینی نیز از آثار همان تعصّب و لجاجت بود که جهت فرار از حق، عذر و بهانه‏های واهی برای خود می‏تراشیدند.
و شاید آنها از این بیم داشتند که اگر نور هدایت از طریق آیین موسی علیه السّلام بر افکار مصریان بیفتد، هم آیین خرافی نیاکانشان را از دست می‏دهند، و هم حکومتی را که بر اساس آن بنیان نهاده بودند. به همین دلیل با تمام قدرت در برابر آن به پا خاستند و مردم را به تعصّب و لجاجت تشویق کردند و از آنجا که درباریان فرعون همه چیز را برای ادامه حکومت خود می‏خواستند، تصوّرشان این بود که موسی و هارون نیز همه چیز را ابزار وصول به حکومت کرده‏اند.
این رشته در طول تاریخ همچنان ادامه می‏یابد تا عصر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم می‏رسد.
در هفتمین آیه نیز می‏بینیم که عامل اصلی انحراف مشرکان عرب تقلید کورکورانه و تعصّب است که دَرهای معرفت و شناخت را از هر سو به روی صاحبان این صفات رذیله می‏بندد، می‏فرماید: هنگامی که به آنها (مشرکان عرب) گفته شود از آنچه که خدا نازل کرده است پیروی کنید می‏گویند: ما از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم پیروی می‏نماییم، (و اذا قیل لهم اتّبعوا ما أنزل اللّه قالوا بل نتّبع ما ألفینا علیه آبائنا...).(305)
و قرآن بلافاصله در پایان این آیه جواب دندان‏شکنی به آنها می‏دهد و می‏گوید: مگر نه این است که پدران آنها چیزی نمی‏فهمیدند و هدایت نیافتند؟ (...أولو کان آبائهم لایعقلون شیئاً و لایهتدون).(306)
تعبیرات آیه نشان می‏دهد که آنها انکار نمی‏کردند که آنچه را پیغمبر آورده ما أنزل اللّه و فرمان الهی است، بلکه به قدری گرفتار جهل و تعصّب بودند که آیین نیاکانشان را بر آن مقدّم می‏شمردند، نیاکانی که واقف به جهل و گمراهیشان بودند.
به این ترتیب جهل و تعصّب سبب می‏شود که انسان به راحتی ما أنزل اللّه را رها سازد و پشت به حق کند و رو به باطل نماید، هر چند حق را از باطل بشناسد!
در هشتمین آیه خداوند مسلمانان را به یاد ماجرای حدیبیّه می‏اندازد که کفّار با دیدن آن همه آیات و نشانه‏های حقّانیّت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به خاطر تعصّب‏های جاهلی ایمان نیاوردند و این رذیله اخلاقی آنها را از سعادت بزرگ بازداشت، می‏فرماید: به خاطر بیاورید هنگامی را که کافران در دلهای خود خشم و نفرت جاهلیّت داشتند (به همین دلیل نه تنها ایمان نیاوردند بلکه در مقام مبارزه با حق برآمدند) و در مقابل خداوند آرامش و سکینه را بر رسول خود و مؤمنان نازل فرمود (تا با رعایت اصول حق و عدالت در برابر آن دشمنان متعصّب بایستد، و آنها را به کلمه تقوا ملزم ساخت که از هر کس شایسته‏تر و اهل آن بودند و خداوند بر هر چیز غالب است، (اذ جعل الّذین کفروا فی قلوبهم الحمیّة حمیّة الجاهلیّة فأنزل اللّه سکینته علی رسوله و علی المؤمنین و الزمهم کلمة التّقوی و کانوا أحقّ بها و أهلها و کان اللّه بکلّ شیی علیماً).(307)
حمیّت از مادّه حمی (بر وزن حمد) به معنی حرارتی است که بر اثر عوامل خارجی در بدن انسان یا اشیای دیگر به وجود می‏آید، به همین دلیل به حالت تب، حُمّی (بر وزن کبری) گفته می‏شود.
سپس به حالات روحی همچون خشم و تکبّر و تعصّب، حمیّت اطلاق شده است، چرا که همه اینها حالتی آتشین در انسان ایجاد می‏کند.
جالب اینکه در این آیه حمیّت به جاهلیّت اضافه شده که اشاره‏ای به تعصّب‏های برخاسته از جهل و نادانی، و سکینه که نقطه مقابل آن است به خدا نسبت داده شده است که آرامشی است آگاهانه و برخاسته از ایمان.
در بحث‏های آینده پیرامون تعصّب منفی و مثبت نکته اضافه شدن حمیّت به جاهلیّت روشن‏تر خواهد شد.
در نهمین آیه اشاره به نکته دیگری شده است که پرده از روی تعصّب شدید مشرکان عرب در عصر جاهلیّت برمی‏دارد، می‏فرماید: هرگاه قرآن را بر بعضی از عجم‏ها (غیرعربها) نازل می‏کردیم و او آن را به ایشان می‏خوانده، به آن ایمان نمی‏آوردند، (و لو نزّلناه علی بعض الأعجمین فقرأه علیهم ما کانوا به مؤمنین).(308)
یعنی نژادپرستی و تعصّب قومی آنها به قدری شدید بود که اگر قرآن با تمام معارف عالی و فصاحت و بلاغت فوق‏العاده و محتوای بی‏نظیر بر فردی غیرعرب نازل می‏شد، تعصّب و لجاجت هرگز به آنها اجازه نمی‏داد که آن را پذیرا شوند!
این تعبیر قاطع به خوبی نشان می‏دهد که رذیله اخلاقی تعصّب و لجاجت تا چه حدّ می‏تواند انسان را از درک حقیقت و رسیدن به مقصود بازدارد.
گرچه بعضی از مفسّران برای این آیه تفسیرهای دیگری ذکر کرده‏اند ولی روشن‏ترین و مناسب‏ترین تفسیر همان است که در بالا ذکر شد.
روی همین اصل در بعضی از روایات اسلامی پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم افراد متعصّب و لجوج را در سرنوشت شوم اعراب جاهلی شریک می‏شمرد و می‏فرماید: من کان فی قلبه حبّة من خَردل من عصبیّة بعثه اللّه یوم القیامة مع أعراب الجاهلیّة؛ هر کس در دلش به اندازه دانه خَردلی عصبیّت باشد، خداوند روز قیامت او را با اعراب جاهلیّت محشور می‏کند، (دانه خَردلی دانه بسیار ریزی است که همواره به عنوان ضرب‏المثل برای خُردی ذکر می‏شود).(309)
در دهمین آیه، چهره دیگری از این رذیله اخلاقی در اقوام مختلف دیده می‏شود و آن اینکه هر گروهی به خاطر تعصّب و لجاجت، خود را بهترین می‏داند، و دیگران را نفی می‏کند گویی تنها بندگان برگزیده خدا آنها هستند و دیگران هیچ، و همین امر سبب درگیری مستمرّ در میان اقوام می‏شود، می‏فرماید: یهود گفتند مسیحیان (نزد خدا) هیچ ارزشی ندارند، و مسیحیان نیز گفتند: یهودیان ارزشی ندارند، در حالی که هر دو گروه، کتاب آسمانی را می‏خواندند (که به آنها دستور می‏داد باید از این‏گونه تعصّب‏ها به کنار باشند) آری افراد نادان (از مشرکان عرب) نیز سخنی همانند آنها داشتند، خداوند روز قیامت درباره اختلاف آنها داوری خواهد کرد، (و قالت الیهود لیست النّصاری علی شی‏ء و قالت النّصاری لیست الیهود علی شی‏ء و هم یتلون الکتاب کذالک قال الّذین لایعلمون مثل قولهم فاللّه یحکم بینهم یوم القیامة فیما کانوا فیه یختلفون).(310)
از تعبیرات این آیه به خوبی استفاده می‏شود که این‏گونه تعصّب‏ها و خودبینی‏ها از جهل و نادانی سرچشمه می‏گیرد، و هر قوم جاهل و بی‏خبر گرفتار این رذیله اخلاقی خواهد شد.
تعبیر به الّذین لایعلمون (کسانی که نمی‏دانند) مفهوم وسیع و گسترده‏ای دارد که مشرکان عرب یکی از آن بودند و لذا بعضی از مفسّران آن را به قوم نوح، یا همه امّت‏های پیشین که بر اثر جهل و نادانی گرفتار تعصّب و لجاجت بودند، تفسیر کرده‏اند.
در یازدهمین آیه سخن از یک حکم کلّی و عمومی است و نشان می‏دهد که در تمام طول تاریخ تعصّب و لجاجت نقش اصلی را در ادامه کفر و توحیدستیزی ایفا می‏کرده است، می‏فرماید: این‏گونه در هیچ شهر و دیاری پیش از تو پیامبری بیم‏دهنده نفرستادیم، مگر اینکه ثروتمندان مَست و مغرور آن گفتند: ما نیاکان خود را بر آیینی یافتیم و به آثار و روش آن‏ها اقتدا می‏کنیم! (و کذالک ما أرسلنا من قبلک من قریة من نذیر الّا قال مترفوها انّا وجدنا آبائنا علی امّة و انّا علی آثارهم مقتدون)(311)
این تعبیر نشان می‏دهد که همیشه مهمترین مانع در برابر ایمان به آیین پیامبر الهی همان تعصّب و تقلید کورکورانه ناشی از جهل بوده است.
و از اینجا خطر این رذیله اخلاقی آشکارتر می‏شود.
در دوازدهمین و آخرین آیه می‏خوانیم که اقوام جاهلی به خاطر تعصّب و لجاجت بزرگ‏ترین انبیای الهی و عقل کلّ را متّهم به جنون می‏کردند و آن را بهانه مخالفت خود با آیین آنها قرار می‏دادند، می‏فرماید: آنها پیوسته می‏گفتند: آیا ما خدایان خود را به خاطر شاعری دیوانه رها کنیم؟ (و یقولون أئنّا لتارکوا آلهتنا لشاعر مجنون).(312)
عجب اینکه آنها به قدری در حجاب تاریک جهل و تعصّب گرفتار بودند که نمی‏فهمیدند این سخن یک گفتار ضدّ و نقیض است، شاعر بودن احتیاج به تفکّر و ذوق سلیم و آگاهی کافی از دقایق سخن دارد (توجّه داشته باشید که شاعر از مادّه شعور گرفته شده است) و این با مجنون بودن هرگز سازگار نیست.
همچنین گاه آن‏ها را متّهم به سِحر و جنون می‏کردند در حالی که سِحر نیز احتیاج به آگاهی قابل ملاحظه‏ای نسبت به بخشی از علوم و دانشها دارد، و هوشیاری خاصّی را می‏طلبد، و این با جنون سازگار نیست، این سخنان ضدّ و نقیض ناشی از جهل و تعصّب بود.